.........

شاید نسل جدیدمون این حرفها رو نپسندن حقم دارن ولی جنگ یه واقعیت غیر قابل انکار تو تاریخ معاصر ماست قبلاً هم تو یکی از پست هام گفتم این روزها که میشه یه احساس غریب ولی آشنا بهم دست میده و اون روزهای خیلی بد رو بیاد من میاره امیدوارم هیچ کدوم از شما همچین چیزهائی رو تجربه نکنید.

انگار صدائی که با اون به خواب رفته بودم قطع شده بود بخاطر همین چشمامو بازکردم.دیگه صدای حرکت قطار روی ریل شنیده نمی شد،قطار ایستاده بود بلندشدم از پنجره ی واگن بیرون رونگاه کردم قطار سریک پیچ ایستاده بودو لکوموتیو دیده میشد یک چراغ قرمز هم می دیدم که لابلای بخاری که از زیر لوکوموتیو بیرون می آمد سوسو می زد،هوانسبتاً سرد بود دیگه باید نزدیکی های شهر مراغه می بودیم مقصد اول من برای رسیدن به جبهه،این شهر محل تولدم بود ولی اصلاً به یاد نمی آوردمش چون خیلی بچه بودم که از اونجا رفته بودیم،تو ایستگاه همه پیاده شدن افسران و درجه داران راحت بودن ولی ما سربازان تازه کار رو به صف کردن تا کاری کنن تا بدونیم پا کجا گذاشتیم،دیگه بعد از سه ماه آموزشی در صفریک  کادر تهران و یک و نیم ماه دوره تکاوری در سدکرج و علی آباد قم اینکارها برام چیری نبود بدو به ایست و این حرفها.. به ناگاه یک کاروان از کامیونهای ارتش که در بین آنها وانتهای لندکروز که روش مسلسل دوشیکا نصب  شده بود رسید.همه سوار شدیم،تو راه داستانهای عجیبی می شنیم از کُمله،دِمکرات،بارزانیها و البته عراقیها ولی هنوز برام ملموس نبود. رسیدیم پسوه پادگانی که میان راه شهر نقده و پیرانشهر بود تا وارد شدیم اولین چیزی که جلب توجه کرد این بود که گرد مرگ ریخته بودن تو پادگان به اون بزرگی به زحمت صد نفر میشدیم،حالا جریان چی بود لشکرما (23 نوهد) از اونجا داشت جابجا میشد به جبهه سردشت و لشکر 64ارومیه داشت جای گذین ما می شد یک جورائی مثل زرافه ای شده بودیم که داره آب میخوره مستعد بودیم برای ضربه خوردن یک هفته گذشت داشتم بامحیط خو میگرفتم چون کم بودیم همه تو یک آسایشگاه می خوابیدیم ارشد پادگان یک استوار خیلی با تجربه بود یک شب از صدای هم همه بچه ها بیدارشدم رفتم دیدم همه پای بیسیم هستن نیمه های شب بود(اونجا شب واقعی رو می شد حس کرد تاریک تاریک)صدائی از پشت بیسیم که انگار آب تو دهانش خشک شده بود و به شدت می لرزید گفت «خط شکست» همه به هم نگاه کردیم دیگه صدائی نیامد خِر خِر بیسم بلند شد تنها چیزی که تو اون سکوت مرگ بار دیده میشد برق ترسو تو چشم بیشتر بچه ها بود،از جمله خودم.فقط تو چهره اون استوارپیر هیچی رو نمی شد تشخیص داد،با بیسم به مقر فرماندهی لشگر تو سردشت تماس گرفت تا کسب تکلیف کنه دستور این بود «از جاتون تکون نخورین و بلافاصه کلیه اسنادو مدارک رو نابود کنید» بدون هیچ چون وچرائی گفت اطاعت امر،و ارتباط قطع شد بلا فاصله تقسیم کار شروع شده یک عده مأمورشدن تا دو قبضه خمپاره 120 که تنها سلاح سنگین که تو پادگان بود طبق دستور اون استوار درمحلهای خواصی مستقر کنن بقیه تقسیم شدن تو 13 عدد سنگر دور پادگان و منو دوسه تا دیگه رفتیم سراغ مدارک چیز زیادی نبود شاید به اندازه یک وانت کاغذو خِرت و پرت کارمون که تموم شد اون استوار با یک اسلحه تو یک دستش ویک فانسخه که پر از خشاب بود آمدو گفت پسر برو تو سنگر دژبانی دم در،احترام گذاشتم و آنهارو گرفتم و برگشتم و آروم شروع به حرکت کردم ناگهان احساس کردم اون داره به من نگاه می کنه یک لحظه برگشتم دیدم با یک حالت خاصی به من نگاه میکنه و دستاش به کمرش هست وای تازه فهمیدم چه گندی زدم آخه اون موقع وقت قدم زدن بود رو به سنگر کردم با باری حدود بیست کیلو دویدم تا به سنگر رسیدم سایه اونرو پشت سرم حس میکردم یک چیزی تو پرانتز بگم الان که میگم سرکار استوار شاید تو ذهنتون اون سرکاراستوار تو فیلم های صمد بیادتون بیاد ولی نه اون مردی بود مسن ولی سالم با قدی حدود195 سانتی متر و ورزیده آرم چتر بازی سقوط آزادش رو لباسش برق میزد رسیدم تو سنگر بچه ها جمع شده بودن دم شیاری که جلو سنگر بود برای تیراندازی و دور دست هارو نگاه میکردن یکی دوساعت مونده بود که هوا روشن بشه چه فکرها از سرم نگذشت چه بلائی سرم میاد اسارت،شهادت،خلاصی،رو این آخری زیاد ذهنم دور نمیزد مونده بودم کدوم انتخاب کنم البته میدونم دست من نبود ولی اونقدر فرصت داشتم که روش فکرکنم ، این فکر تو سرم زد اگر رسیدن شلیک کنم یا ته اگر شلیک کردم و به کسی خورد چی میشه بعد به خودم آمدم همه ما تو سنگر حساس شده بودیم کم کم صداها نزدیک میشد اسلحه رو آوردم بیرون و نشونه رفتم صدای فرمانده میدان تیر تو گوشم پیچید «نوک مگسک زیر خال سیاه...،آتش» همه چیز جور بود ولی هنوز خال سیاه رو نمی دیدم هوا گرگ و میش شده بود که تو جاده انحرافی منتهی به پادگان سایه سیاه آدم دیدم فریاد زدم آمدن یکی از سربازهای قدیمی گفت نه بابا بچه های خودمون هستن که از خط جون سالم به در بردن صد نفری می شدن  آدم سالم توشون کم بود در آهنی پادگان با صدای دلخراشی باز شد میدونی از اون روز هر وقت از اصطلاح لشکر شکست خورده رو استفاده میکنم یاد اون جاده او نفراتش میفتم تو اون جماعت یک سرگروهبان که تو قطار باهاش آشنا شده بودم دیدم،رفتم جلو گفتم سلام سرگروهبان منو می شناسی مثل یک آدم آهنی سرشو برگردوند به سمت من و انگاری که این جمله رو از دیشب های پیش خودش تکرار میکرد به من گفت:« توپخانه رو هم گرفتن»این یعنی تمام... سرم و انداختم پائین و رفتم گوشه ای نشستم واین فکر تو سرم زد ما که وقت داشتیم چرا نرفتیم عقب الان که فکرشو میکنم از خودم خجالت میکشم جا خالی کردن وای نه هرگز ساعت دیگه نزدیک ده صبح بود حالا دیگه صدای تیراندازی اونها شنیده میشد مطمئن شدیم که پیرانشهر سقوط کرده صدای تیرهای کلاشنیکف ها شنیده میشد (اون موقع به کلاشنیکف می گفتم کلاغ کیش کن چون در مقابل ژ3 مثل اسباب بازی بود) تو هر سنگر یک بیسیم داشتیم با اینکه روشن بود سکوت مرگباری داشت هیچ صدائی شنیده نمی شد منتظر بودیم هر لحظه دستو تیراندازی صادر بشه به صورت بچه ها که نگاه میکردم یک ترس همراه با شهامت خواصی دیده میشد این روبعدها تو فیلم نجات سرباز رایان یا یک همچین چیزی دیدم دم کارگردانش گرم خیلی واقعی به تصویر کشیده بود لحظات اینجوری رو بگذریم،ناگهان صدای خِر خِر بیسیم بلند شد گفتم شروع شد ولی نه خبر از رمزو این حرفها نبود مستقیم مارو خطاب میداد و درخواست آتش خمپاره داشتن برق امید تو چشم همه زد فرمانده جواب مثبت داد از اون طرف صدا آمد سمت... جهت .... ناگهان صدای شلیک خمپاره های 120 بلند شد پریدیم دم اون سوراخ حدود 6 کیلو متر اونور تر ستون دود به هوا بلند شد با احتیاط شلیک میشد چون اونقدر مهمات نداشتیم صدای تیر بارو اسلحه ها بیشتر شد ولی های دور میشدن بی اختیار هم رو بغل کردیم حدود نیم ساعت بعد سایه چند هلی کوپتر کبرا رو دیدیم که موشکهاشونو شلیک میکردن پیرانشهرو پس گرفتن بچه ها حالا داستان چی بود تمام اینها رو گفتم تا به اینجا برسم دیشب که خط شکست بچه های تیپ ویژه شهدا بفرماندی شهید کاوه ( خدا رحمتش کنه) پای پیاده از مهاباد تا اونجا رو تقریباً میشه گفت دویده بودن به محظی که رسیده بودن به دشمن حمله کردن بردنشون عقب تا دامنه های کوه حاج عمران کسانی که من هرگز نتونستم ببینمشون جون منو خیلی از بچه هارو نجات دادن البته تعدادی شون هم شهید شدن که تا آخر عمرم مدیون اونها خواهم بود به این وسیله از همشون تشکر میکنم چون ممکن بود سرنوشت زندگی منو خیلی های دیگه عوض بشه خلاصه جای دشمنتون هم خالی نباشه   

چُقوک...

یه مطلبیه سالهاست برام سئوال شده،این بر میگرده به اون روزهای نوجونی که بعد از چندماه درس نخوندم می خواستیم شب امتحان علامه ی روزگار بشیم شبش تا آخر وقت خر میزدیم و صبح امتحان ساعت پنچ پا می شیدم برای دوره کردن دروسی که دیشب خوندیم،تا میومدی سرت گرمه درس بشه سر رو صدای چُقوکها(گنجشکها) بلند می شد.

دقیقاً انگاری ولومه یه دستگاه آمپلی فایر رو کم کم زیاد کنن و خدا نکنه اون درسی رو که می خونی بهش علاقه نداشته باشی و نتونی روی اون متمرکز بشی،اون وقته که این سروصداها مثل مته میرن تو مغزت و میری تو فکر که آخه این همه پرنده چی چی بهم میگن که تمومی نداره البته تموم میشه ولی دیگه کار از کار گذشته و وقت رو از دست دادی

اون روزها میگفتم حتماً دارن میگن

امروز بریم فلان کوچه غذا اونجا زیاده

یا میگن

حواستون باشه فلان جا نرین ها اونجا چندتا بچه تخس داره که با تفنگ بادی منتظرتون هستن

یا 

دارن غیبت می کنن

خلاصه الانم بعد از گذشت سالها این حرفهاشون تموم نشده و وقتی منتظر سرویس هستم که بیاد و برم سرکار بازم به حرفهاشون گوش میدم و میگم ماشالا تموم نشد حرفهاشون!!!

راستی کسی میدونه اینها سر صبح و دم غروب چی میگن به هم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

یه تجربه تازه...

خوب بعد از سالها این اتفاق افتاد

من موندم خونه و اونها رفتن از خونه اونم برای چند روز 

همیشه برعکس بود من میرفتم یه ماه یه ماه اون می موند خونه با مسئولیت بچه ها

رسیدم خونه تا درو باز کردم جای خالیشون رو حس کردم 

ولی جدی دمش گرم همه چیز مرتب و منظم و آنکارد شده، شام شب آماده و عصرونه چیده شده بود روی میز

حالا نگید این چقدر شکم باره هستش نه،اصل نفسه عمله ،بیاد داشتن یه نفر حالا هرکی به نوبه خودش،شاید چیزی که نوشتم خیلی به نظر پیش پا افتاده باشه،ولی همین نکات ریزه که زندگی رو برای امثال ما شیرین و دوست داشتنی می کنه و انگیزه ای میشه برای ادامه

حالا موندم صبح و چیکار کنم،دیگه عادت کرده بودم به یه لیوان شیر گرم و بیسکویت با شهد انگور که صبحها قبل از اینکه از خواب پاشم برام آماده می کردو با یه لبخند زیبا با صدائی آروم طوری که بچه ها بیدار نشن صبح بخیر می گفت بهم بعدشم تا دم در بدرقم می کرد.

زیاد خوشم نمی یومد هر روز بهم می گفت به راننده بگو یواش بره حالا که نیست و نمیگه یه حالیم اگه هیچ وقت به راننده نمی گفتم فردا حتماً بهش میگم ... 

زبان زرگری...

خدا رحمت کنه همه رفتگان شما رو 

یه مادر بزرگ داشتم که بی بی صداش میزدیم،عجب مادر بزرگه با حالی بود،برای اون دوره ما همچین مادر بزرگی نوبر بود بخدا...

یادمه بازی پاسور رو از اون یاد گرفتم،خیلی صبور و زحمت کش بود،پسرشو بدون سرپرست با زحمت زیاد بزرگ کزده بود و حالا هم با آمدنش به خونه ما همیشه یه جورائی کمک حال مادرم بود،هیچ وقت یاد ندارم از این بحثهای مادر شوهر و عروسی که خیلی مده بینشون باشه،القرض این مادر بزرگ من زبان زرگری رو بلد بود به منم یاد داد، خیلی ساده هستش می خواستم ثبت کنم تا شاید کسی این رو بخونه وباعث بشه این زبان غیر رسمی زنده بمونه، اینی که میگم عین کلام استاده،راه حرف زدن به زبان زرگری اینه که بعد از حرفی باید بگی زَ و اگر بتونی از دم تا سر یه گربه رو به زبان زرگری بگی تقریباً اون زبون رو بلد شدی حالا چندتا مثال میزنم

دم گربه=دزَ مزَ گزَ رزَ بزَ هزَ

پای گربه=پزَ ازَ گزَ بزَ  هزَ

سرگربه=سزَ رزَ گزَ بزَ هزَ

و....

بدیهیست باید اونقدر ممارست تو شنیدن باشه که بتونی وقتی کسی با این زبان صحبت می کنه اونو تشخیص بدی و متوجه کلام بشی مثل هر زبان دیگه که خوب شنیدن خیلی مهمه برای درک اون.

حالا یه خواهش اگه دوستانی هستن که این زبون رو بلدن و میدونن که اشتباهی تو این روش هست لطف کنن تذکر بدن چون جداً این تنها چیزیه که به من آموزش داده شده و سالهاست تو ذهنم هست شاید تو این روش اشکالاتی باشه 

 

خل شدم رفت...

......

ادامه نوشته

تحول...

این شخصیتم رو خودم تا حالا ندیده بودم،اینقدر سگ اخلاق نشده بودم،اینقدر بی پروا نبودم،تو تمام این سالها اینکه رو من درست قضاوت بشه،برام خیلی مهم بود.

برای همین همیشه به گونه ای عمل می کردم که هیچ کس ازم نرنجه شاید برای همین خیلی از فرصتها و امتیازها رو از دست دادم.

ولی انکار متحول شدم.خوب یا بد بودنشو نمیدونم ولی عوض شدم.

به این سن رسیدم تا حالا اینقدر عصبی و پرخاشگر نشده بودم، منی که تو تایپ کردن خیلی کند هستم بنده خدا رو مسلسل وار گرفتم به باد انتقاد، کسی که می خواست بره سفر و تا چند روز قرار بود خبری ازش نداشته باشم اونجوری بم بارانش کردم و رهاش کردم رفت.

حالا لامذهب از فکرم در نمیاد، همش میگم کارم درستی بود ؟؟؟نبود ؟؟؟؟

حق بامن بود تو این شک ندارم ولی نه که تا حالا اینجوری عمل نکرده بودم.

خوب اینم یه تجربه میشه یا این وری میشه یا اون وری 

ته دلم می خواد برگرده چون چیزی که بهش گفتم چیزی بود که یه دوست واقعی به دوستش میگه...

پیرمردشدیم رفت...

از بچگی عادت داشتم وقتی قدم می زنم دستم رو پشت سرم بگیرم و راه برم

مادر تعریف می کرد وقتی دو،سه سال بیشتر نداشتم همینجور دستم و گذاشته بودم پشت سرم و راهمو کشیده بودم و رفته بودم به طوری که گم شده بودم و اونها با حرص و ناراحتی زیاد منو تو یه کوچه پیدا کردن در حالی که دستمو پشت سرم گرفته بودم قدم میزدم.

دیشب پسر کوچیکم آمده بهم میگه بابا چرا پیر مردها دستشونو پشت سرشون می گیرن راه میرن

جدی اینجوریه؟؟؟؟؟؟؟

پسره پیرمردمون کرد رفت....

تخته نرد...

والدین قدیم با اینکه مثل امروز اینقدر بحث دور بر تربیت بچه ها نبود،نا خودآگاه یا آگاهانه نکات ظریفی رو تو تربیتشون به کار می بردن که حالا که خودم پدر شدم به ظرافتشون پی میبرم 

دیشب تو یه جمع خانوادگی داشتیم تخته نرد بازی می کردیم،پسر کوچیکم خیلی دوربرمون می چرخید و سئوال می کرد،یاد خودم افتادم که چندین سال پیش دقیقاً همین صحنه بود و پدرم بعد از بازی منو صدا زد و با لحنی خوش بازی رو بهم یاد داد،خدا رحمتش کنه از اون تخته بازهای ماهر بود هیچ کس حریفش نبود،ولی خوب یادمه که وقتی بهم یاد داد گفت بیا یه دست بازی کنیم،بازی کردیم و من اون بازی اول رو بردم اونم از پدرم چقدر خوش خیال بودم فک کردم جدی جدی بردمش،چه حس خوبی بود

آره دیشب تاریخ تکرار شد پسرم رو بعد از بازی صدا زدم و همون کاری که پدرم با من کرد براش انجام دادم یه دستم بازی کردیم و اون برد ولی خوب حالا می فهمم پدرم برام چه کاری کرد و باعث شد حس موفقیت تو وجودم موج بزنه و از زندگی لذت بیشتری ببرم،امیدوارم دیشب تونسته باشم همین حس رو بهش منتقل کرده باشم و اونم سالها بعد این حسو به فرزندش و الا آخر.... 

تخته نرد...

والدین قدیم با اینکه مثل امروز اینقدر بحث دور بر تربیت بچه ها نبود،نا خودآگاه یا آگاهانه نکات ظریفی رو تو تربیتشون به کار می بردن که حالا که خودم پدر شدم به ظرافتشون پی میبرم 

دیشب تو یه جمع خانوادگی داشتیم تخته نرد بازی می کردیم،پسر کوچیکم خیلی دوربرمون می چرخید و سئوال می کرد،یاد خودم افتادم که چندین سال پیش دقیقاً همین صحنه بود و پدرم بعد از بازی منو صدا زد و با لحنی خوش بازی رو بهم یاد داد،خدا رحمتش کنه از اون تخته بازهای ماهر بود هیچ کس حریفش نبود،ولی خوب یادمه که وقتی بهم یاد داد گفت بیا یه دست بازی کنیم،بازی کردیم و من اون بازی اول رو بردم اونم از پدرم چقدر خوش خیال بودم فک کردم جدی جدی بردمش،چه حس خوبی بود

آره دیشب تاریخ تکرار شد پسرم رو بعد از بازی صدا زدم و همون کاری که پدرم با من کرد براش انجام دادم یه دستم بازی کردیم و اون برد ولی خوب حالا می فهمم پدرم برام چه کاری کرد و باعث شد حس موفقیت تو وجودم موج بزنه و از زندگی لذت بیشتری ببرم،امیدوارم دیشب تونسته باشم همین حس رو بهش منتقل کرده باشم و اونم سالها بعد این حسو به فرزندش و الا آخر.... 

از آدم بودنم شرمنده ام...

قوانین این دنیای خود ساخته کجا هستن؟؟

اصلاً قانونی براش نوشتیم؟؟

اگر قانونی هست چه ضمانتی برای اجراش داریم؟؟

اینها و خیلی سئوالهای دیگه این روزها ذهن منو به خودش مشغول کرده.

یه جا خوندم قانون بودنش خوبه حتی اگه اون قانون بد نوشته شده باشه و نا عادلانه باشه،حالا درک فلسفه وجود قانون برام ملموس ترشده.

بله زندگی تو دنیای بی قانون خیلی سخته،تو دنیای واقعی بی قانونی هائی که پیش میاد بیشتر ضرر مادی داره اگه هم ضرر معنوی داشته باشه به قشر کوچیکی از جامعه بر می گرده که شاید قابل گذشت باشه،ولی تو این دنیای خودساخته خودمون همه در معرض خطر هستیم کوچیک و بزرگ ،با تجربه و بی تجربه.

حس بی اعتمادی چقدر ترسناک هستش میدونی چون کاریش نمی تونی بکنی هیچ ابزاری برای روشن شدن نداری تو دنیای واقعی بلاخره یه زمانی کسی که به اشتباه بهش اعتماد داشتی خطائی میکنه و تو می فهمی که اشتباه کردی ولی اینجا هیچ وقت متوجه اشتباهت نمی شی،همیشه خودمو قانع می کردم که یه انسان هرگز نمی تونه اونقدر پست و پلید باشه که الفبای یه رایطه انسانی رو به لجن نکشه ولی افسوس و صد افسوس که نه تنها این موضوع کم نیست بین ماها که خودمون رو انسان می دونیم بلکه خیلی هم زیاده چرا باید کاری کنیم که وقتی با یکی حرف میزنیم حتی به وجود اون آدم اطمینان نداشته باشیم؟

چرا به خودمون اجازه می دیم که با احساسات مردم بازی کنیم ؟

چرا فک می کنیم که همه هم همین طور هستن ؟؟؟....

چرا یکی به خودش اجازه میده جنسیت شو عوض کنه چقدر پست و حقیرن این آدمها پس انسانیت کجا رفته چطور به خودمون اجازه می دیم که خودمون رو اشرف مخلوقات بدونیم ....

نمی دونم مغزم داره می جوشه....

طرف آمده بعد مدتها که فک می کنی دوستته بهت از مشکلاتی که تو زندگی شخصیش پیش آمده میگه،یه انسان سالم چه حرکتی می تونه بکنه درقبال دوستش غیر از اینکه به اون دلداری بده توجه دوستشو به نکات مثبت موقعیتی که توش قرار گرفته جلب کنه...نگو اصلاً همچین آدمی وجود نداره و حتماً با یه مشت آدمهای نیرز مثل خودش دارن به ریشت می خندن و تو رو مسخره می کنن و جالب اینجاست که به این هم بسنده نمی کنن و این حرف رو به دوستان واقعی آدم که حد اقل از وجودشون اطمینان داری می برن از آدم بودم شرمنده هستم ....

شرمنده

شرمنده

.........

ادامه نوشته

آقای خوشبخت...

اوایل مهرماه سال 1360،دبیرستان ابن یمین مشهد،زنگ ادبیات استاد خوشبخت دبیری مسن با سابقه طولانی،به جرات می تونم بگم تمام شهر می شناختنش از جمله تک تک بچه های کلاس

اولین زنگ ادبیات کلاس دوم تجربی بود.اوایله کلاس به توضیح یک سری چیزها گذشت که روتین هر کلاسی هست.

لعنت به شیطون که از بین اون همه آدم باید منو پیدا کنه درشت ترین نفر کلاس،ردیف آخر نشین و تابلو

وقتی حرفهای استاد تموم شد،پرسید سئوالی هست؟؟؟

دستم رو بردم بالا 

گفت: بفرمائید...

حالا که حرفشو میزنم از خودم بدم میاد...

گفتم: استاد ممکنه خودتون رو معرفی کنید؟؟؟!!!!

همه کلاس جا خورد از جمله خودش ولی به رو خودش نیاورد...

گفت:من خوشبخت هستم

این جور وقتها شیطون کارشو خوب بلده...

گفتم:استاد ما هم خوشبخت هستیم از آشنائیتون منظورم فامیلتون بود!!!!؟؟؟؟؟

که کلاس منفجر شد از خنده همه چیز ریخت به هم...

چنان کتاب رو کوبید رو میز که همه خفه شدن یک باره سردی سکوت سنگینی کلاس رو فرا گرفت

هنوز زنگ صداش تو گوشم هست

«برو گمشو بیرون»

همون شد دیگه تا آخرای سال هرکی هرکاری می کرد سر کلاس این دبیر منو از کلاس بیرون می کرد...

چه درد سری برای خودم درست کردم که هنوز فکرمو بعد از سی سال به خودش مشغول کرده...

 

کار مارو ببین...

تو آژانس نشستم از هتل برم فرودگاه 

می بینم راننده اول یه نگاهی به من کرد و دست برد پخش ماشین رو روشن کرد

از اون آهنگهای بیا منو برو،به رو خودم نیاوردم

سر راه رسیدیم به یه امام زاده به نام سید مظفر 

می بینم در حالی که خانمه تو آهتگ داره می گیه بیا دستامو بگیر و اینها...

دوتا دستاشو گذاشته رو سینش و داره سمت امام زاده خم وراست میشه حالا پشت فرمان 

بهش میگم:این دوتا کاری که تو می کنی هیچ سنخیتی با هم نداره ها....

برگشته میگه هر دوتاش لازمه...

بچه پرووووو

ترس از هیچ...

این روزها که میشه دلم یه حال و هوای دیگه ای داره روحم پر میکشه به یکی از بدترین دوران زندگیم گاهی دلم می خواد اصن این مدت از عمرمو از حافظه ذهنیم پاک کنم ولی چه کنم که نمیشه،سی و یکم شهریور 1359روزی بود که من داشتم برای یه تحول بزرگ تو زندگیم آماده میشدم چون باید از مقطع راهنمائی وارد محیط دبیرستان می شدم خودم به حد کافی دلشوره داشتم که این جنگ لعنتی هم شروع شد،حتی فکرشم نمی کردم که روزی پام به این جنگ باز بشه ولی شد،الان تابستون 1365 هست و من که حالا راننده خودروهای ستگین تو لشکر 23 هوابرد بودم و محل خدمتم پادگان سردشت در جنوب استان آذربایجان غربی بود از یه ماموریت نه ترسناک بلکه خسته کنند بخاطر خرابی ماشینم برگشته بودم ساعت دو یا سه بعد از ظهر بود رسیدم تو شهر متوجه شدم که دشمن شهر رو به گلوله بسته خرابیها و تشویش تو شهرکاملاً مشخص بود.تو اون لحظه تو دلم گفتم دستشون درد نکنه این مردم نامرد که مارو به چشم نیروهای اشغالگر نگاه می کردن حقشونه این بلا سرشون بیاد نمیدونم سنگ کی یا چیه به سینه میزدن ولی دل خوشی ازشون نداشتم یعنی همه بچه ها این حس رو داشتن تو همین فکرا بودم که خودمو جلو آسایشگاه پادگان دیدم، تصورش رو بکن با سری از ته تراشیده و ریشی بلند تک پوش مشکی و یه شلوار شش چیب که دور کمرش یه فانسقه بسته شده بود دستام تا آرنج آلود به گازوئیل بخاطر خراب شدن ماشینم همونطور رفتم تو یه جدول هم دم در بود که اسم من به عنوان نگهبان پاس دو توش نوشته شده بود دیگه داشتم منفجر میشدم نگهبانی اونم پاس دو بدترین پاس ممکن دیگه رمق نداشتم افتادم رو تخت دستمو گذاشتم رو پیشونیم و چشمامو بستم نمیدونم چقدر گذشت ولی زیاد نبود که صدای یکی از هم قطارهارو شنیدم که صدام میکنه می شنیدم ولی محل نذاشتم یکی از بچه های بجنورد بود که خودشو هم شهری ما مشهدیها میدنست منم هواشو داشتم بچه ریز نقش خوش سیمائی بود اون روزها داشتن اینجور چهره ها یه خطر محسوب می شد میدونید چی میگم که اونم پناه آورده به من همیشه پشت من قائم می شد دیگه دیدم داره منو تکون میده با دل خوری سرم رو آوردم بالا گفتم چی میگی مجی(اسمش مجنبی بود)

گفت: دستم به دامنت می خوان منو بفرستم ارومیه،

گفتم :خوبه که دیونه،

گفت: آخه میگن باید شهدا(منظورش کسائی بود که صبح تو بمب باران شهر کشته شده بودن )رو ببری برسونی سرد خونه شهر،

گفتم:خوب ببر ،

گفت: جیگرشو ندارم می ترسم

 گفتم: من چیکار کنم

 گفت :میشه جای من بری؟؟؟ 

دلم سوخت براش گفتم نگهبانم قبول کرد جای من وایسه خلاصه درد سرتون ندم خودم هم تجربه ای در مورد مرده ها نداشتم انگار که تو یه جهل مرکب باشم،قبول کردم آمبولانس رو بردم دم بهداری،تصور خودم از مرده و جسدو اینها همونه که همه تو ذهنشون دارن ولی دیدم از تو بهداری چندتا کیسه شبیه بقچه آوردن که روش پلاستیک ضخیمی بود ولی زیرش یه چیزی شبیه ملافه بود که خونی و مالی بود و از گوشه کنارش اندامهای انسانی دیده میشد.

حالا تو دلم می گفتم خدایا عجب غلطی کردم پشتم لرزید یه لحظه...

ولی نباید ضعف نشون میدادم آخه یه جورائی من چهره شاخصی بودم بین سربازها یه شهید هم آوردن که سالم بود گذاشتنش رو برانکارد ماشین بقیه رو هم کف آمبولاس چیدن 

باید تا غروب نشده از منطقه خطر دور می شدم شبها خیلی نا امنی بود پس گازو گوله کردم جاده هم خاکی بود. برای اینکه حواسم پرت بشه رادیو مونکارلو رو گرفتم اون روزها مد بود همه این رادیو رو گوش می کردن تو همین گیر رو دار بودم که یهو چیزی رو حس کردم انگار یکی با زانو به صندلی من فشار میاره داشتم قبض روح میشدم مغزم هنگ کرده بود و دست و پامو گم کرده بودم پشت فرمان می لرزیدم و هر لحظه منتظر حادثه ای بودم.چندین بار این حس رو کردم ولی نه جرات داشتم نگه دارم ببینم چیه نه قدرت اینکه برگردم پشت سرم رو نگاه کنم میخ شده بودم پشت رول تا رسیدم به جاده اصلی که دیگه میرفت سمت ارومیه،کنار جاده یه درجه دار رو دیدم که دست تکون میده عمراً اگه حالت عادی بود براش نگه میداشتم دلم خون بود از دست این جماعت درجه دار ولی برای اینکه تنها نباشم نگه داشتم سوار شد سلام کرد و لی جوابی ندادم یعنی دپرس بودم دهنم خشک شده بود جالب اینجاست که اونم تا محموله منو دید قسمم داد تا پیادش کنم ولی گفتم نمیشه باید تا آخر با من بیای خلاصه رسیدیم شهر جسدها رو که تحویل دادم تازه فهمیدم چی شده اون جسد که رو برانکار بود پلاستیکش پاره شده بود و خون آبه ها آمده بود بیرون اون بنده خدا هم های لیز می خورد و با سرش به صندلی راننده فشار می آورد و کلی منو ترسونده بود ماشین رو شبونه شستم و تا صبح به این موضوع فک می کردم و هم خندم میگرفت هم گریه می کردم بخاطر اون بندگان خدا که تا چند ساعت پیش با هزار امید آرزو زندگی می کردن وحالا دیگه بینمون نیستن...

 

شکرانه...

خواستم ثبت بشه امروز

ادامه نوشته

فراز ونشیب

زندگی فراز ونشیب زیاد داره این رو عمری که از خدا گرفتم بهم نشون داده ولی تو این مدت کوتاه(شاید از یک ماه پیش تا امروز)فراز ونشیب زندگی اونقدر زیاد شده که داره دیونم میکنه یه چند روزی آرومم بعد یه چیزهائی پیش میاد که دوباره به هم میریزم رشته زندگی از دستم خارج شده اطرافیانم هم از دستم کلافه شدن یه روز میگم می خندم روز دیگه همچین تو خودم میرم و گیر میدم به این او اون که خودم هم باورم نمیشه که این خودم هستم.

الان حس میکنم تو عمق یه چاه تنگ و تاریک هستم 

نمی دونم شاید فردا تو اوج آسمون 

کاش دوباره بر گردم رو زمین خودمون نه این رو می خوام نه اون رو 

مخصوصاً سقوط رو که خیلی بده این چند روز چند بار سقوط کردم دیگه توان یه بار دیگه زمین خوردن رو ندارم 

یعنی دیگه حس میکنم نمی تونم دست به زانو بزنم و بگم یا علی ...

آرامش...

فکرشو بکن از درون گور گرفتی ولی مجبوری تو محل کار و خونه ظاهری آروم و متین داشته باشی و لبخند بزنی و آرامش بخش بقیه هم باشی اونم نه یه روز یه شب از بی خوابی دارم ازپا میوفتم .

خدایا آرامش رو از هیچ کس نگیر عجب نعمتیه 

امشب آرامش دارم شکرت خدا................... 

اشکی که نچکید!!!

دوازده ساله می شناسمش یعنی همکاریم شخصیت خواصی داره کمتر کسی می تونه با اون ارتباط برقرار کنه به جرات می تونم بگم تنها دوستش تو شرکت منم
البته تو این سالها بیشتر از هم دور بودیم ومحل کارمون جدا بود حدود دوسالی هست که در کنارهم کار میکنیم همیشه هر زمان که فرصت بشه میاد پیشم و بیشتر صحبتمون در مورد کار هست،عاشق طبیعت و شکار هستش بیشتر اوقاتشو میره شکار چند روزه تو خودشه اول محل نذاشتم ولی دیگه دلم طاقت نیاورد بهش گفتم چیه دوسه روزه نیستی،نگاهی با معنی به من کرد شاید نصف حرفاشو تو همون نگاه خوندم یه جمله بیشتر نگفت ورفت «از هم جداشدیم بچه هاهم منو نخواستن»موبه تنم راست شد نمی دونم این رو چرا برای شما گفتم شاید خواستم یه جورائی تخلیه بشم دارم می ترکم

 مطلب بالا رو 21 روز پیش نوشتم ولی نگذاشته بودم اینجا :از اون روز تا امروز شاهد خورد شدن کم کم یه مرد بودم،خیلی تلاش کردم یه جوری درستش کنم دو نوبت فرستادمش شیراز پیش همسرش شاید درست شه اما نشد،من نصف ماجرا رو میدونم پس قضاوت نمی کنم،ولی به چشمم دیدم آدمی با استعداد فراوان چطور له شد و ریخت رو زمین،شنیده بودم که بعضی ها یه شبه پیر میشن ولی به چشم خودم ندیده بودم.جدی تو این چند روز موهاش سپید شد، گذشت تا امروز که خودم هم یه غصه بزرگ تو دلم بود و رفته بودم تو کارگاه که نشینم فک کنم تا دیونه بشم،دیدم یکی از همکارها آمد و صدام زد که بیا به دادمون برس خودمو سریع گذاشتم تو دفتر فنی یه سالن بزرگ که توش هفت،هشتا کامپیوتر هست،دیدم همه چیز بهم خورده کاغذها پخش شده کف سالن و اونم سرشو گذاشته رو میز و یه چیزی زیر لب میگه همه بچه ها یه حلقه درست کرده بودن به فاصله پنج شش مترو باچشمای گرد مات مونده بودن، زدم تو صف و رفتم طرفش شنیدم زیر لب می گفت نمی تونم دیگه نمی تونم،صداش زدم از جاش بلند شد ولی معلوم بود عکس العملش بخاطر شنیدن صدای من نبود انگار می خواست بلند شه اومد طرفم ولی پیدا بود منو نمی بینه اصن هیچ چیزی رو نمی دید تو این دنیا نبود از کنارم رد شد و رفت،کمی مکث کردم و برگشتم چند قدمی دویدم طرفش که نذارم بره ولی از اونجا که همین امروز یه درسی گرفته بودم که بعضی ها رو باید یه وقتهائی تنها گذاشت ایستادم،ولی دلم می خواست برم طرفش و بغلش کنم بگم آخه چته مرد و چند قطره ای اشک بریزیم، من برای درد خودمو اونم بخاطر درد خودش... 

ادامه نوشته

بدون عنوان بهتره

 <><><><>

ادامه نوشته

غرور خورد شده!!

بعد از سی یو دو سه ساعت سفر با یه اتوبوس درب و داغون و گذر از دو سه تا مرکز آموزشی چون جائی برای ما نداشتن و باوجود عزام ما به عنوان سربازان ژاندارمری که این خودش یه داستان مفصل داره که حتماً یه روز می نویسمش سر از مرکز آموزشی صفریک کادر انتهای خیابان پیروز تهران در آوردیم وقتی رسیدیم از چهل نفر نیروی عزامی تنها بیست نفر باقی مونده بودن چون به ما گقتن ممکته سر از سپاه در بیاریم اون روزها مثل حالا نبود که همه سرو دست می شکنند که برن سپاه تا خدمت راحتی داشته باشن سربازهای سپاه خیلی شانس می آوردن سالم به خونه بر گردن پس خیلی ها فرار کردن و غیبت رو بجون خریدن تا نرن سپاه به هرحال رسیدیم داخل پادگان و چشمتون روز بد نبینه پذیرائی مفصلی ازما کردن البته چون از یه خانواده نظامی بودم پیی اینجور چیزها رو  به تنم مالیده بودم حسابی که رمقمون رو گرفتن و چند نفری از حال رفتن اون اتفاق افتاد همونطور که گفتم منتظره همه چیز بودم ولی فکرشم نمی کردم به این صورت باشه حالا صحنه رو داشته باشید یه محوطه محصور با لوله های بد رنگ و کثیف که خاکی بود داخلش،آفتابم داشت غروب می کرد دیگه، یه در بزرگ داشت که دقیقاً مثل در حصارها که وحوش رو در آن نگه میدارن باز شدن ما که دیگه جونی تو بدنمون نبود ریختن اون تو وقتی دقت کردم دیدم این محوطه یه راه خروج بیشتر نداره اونم با لوله درست کرده بودن و خیلی هم باریک بود یه آدم به زحمت از بینش رد می شد نا خود آگاه هدایت می شدیم تو اون مسیر بچه ها از یه در وارد می شدند و دیگه خبری ازشون نمی شد نمی تونستم فکر کنم اون پشت چه خبره یعنی نائی برای فکر کردن نداشتم کم کم نوبت به من رسید به همراه چندتا از هم قطارها وارد شدم حتماً دیدید تو فیلمهای مستند که چطور پشم گوسفندها رو می چینند دقیقاً همون صحنه رو جلو چشمتون تصور کنید چندتا آدم مکانیکی با روپوش سفید هر کدوم می آمدن یقه یکی رو می گرفتن و می نشوندن رو صندلی بدون دستمال مخصوص اصلاح می افتادن به جون موهای بچه ها تمام این ها رو بازم تحمل کردم ولی صحنه آخر دیگه تمام غرورم رو خورد کرد و ریخت کف همون سالن اونم این بود که پس از اتمام کار با خودکار روی یه کاغذ پاره یه خط کشید اون «خط» یعنی «من» کاش تا صبح کلاغ پر می بردنم کاش منو اینقدر می دوندن تا از حال برم ولی این کارو نمی کردن میدونید این خورد شدنم تو اون یک لحظه باعث شد خودم رها کنم تو دست سرنوشت وخودم رو پسپارم تو مسیر حوادث و این خودش آبستن وقایعه ای شد که طی بیست و چهار ماه بعد رخ داد که امیدوارم عمری باقی باشه تا همشونو به رشته تحریر دربیارم وقایعه ای که تا این ساعت کمتر در بارش با کسی حرف زدم ولی بارها و بارها تو ذهنم مرورشون کردم