یه تجربه تازه...
من موندم خونه و اونها رفتن از خونه اونم برای چند روز
همیشه برعکس بود من میرفتم یه ماه یه ماه اون می موند خونه با مسئولیت بچه ها
رسیدم خونه تا درو باز کردم جای خالیشون رو حس کردم
ولی جدی دمش گرم همه چیز مرتب و منظم و آنکارد شده، شام شب آماده و عصرونه چیده شده بود روی میز
حالا نگید این چقدر شکم باره هستش نه،اصل نفسه عمله ،بیاد داشتن یه نفر حالا هرکی به نوبه خودش،شاید چیزی که نوشتم خیلی به نظر پیش پا افتاده باشه،ولی همین نکات ریزه که زندگی رو برای امثال ما شیرین و دوست داشتنی می کنه و انگیزه ای میشه برای ادامه
حالا موندم صبح و چیکار کنم،دیگه عادت کرده بودم به یه لیوان شیر گرم و بیسکویت با شهد انگور که صبحها قبل از اینکه از خواب پاشم برام آماده می کردو با یه لبخند زیبا با صدائی آروم طوری که بچه ها بیدار نشن صبح بخیر می گفت بهم بعدشم تا دم در بدرقم می کرد.
زیاد خوشم نمی یومد هر روز بهم می گفت به راننده بگو یواش بره حالا که نیست و نمیگه یه حالیم اگه هیچ وقت به راننده نمی گفتم فردا حتماً بهش میگم ...