کی می‌دونه «قیصر» این‌روزا کجاست؟


کی می‌دونه «قیصر» این‌روزا کجاست؟

این روزا «گوزن»‌و سر نمی‌بُرن
می‌شکنن شاخش‌و می‌فرستن تو باغ
این روزا طاق‌و نمی‌ریزن سرش
سر گله‌شون‌و می‌کوبن به طاق

آخر نمایشا عوض شده
همه نقش هم‌و بازی می‌کُنن
اونایی که چشم‌شون به «قدرت»ه
هم‌پیاله‌هاش‌و راضی می‌کُنن

نمی‌دونم اگه برگردیم عقب
دل «طوقی» واسه کی پر می‌زنه؟
اگه «فرمون»‌و یه شب دوره کُنن،
چندتا چاقو پشت «قیصر» می‌زنه؟

نمی‌دونم اگه برگردیم عقب
«داش‌آکل» به عشق کی سر می‌کُنه؟
اگه «رستم»‌و ببینه روی خاک
پشتش‌و بازم به خنجر می‌کُنه؟

پای روضه‌ی خودت گریه نکن
وقتی گریه ننگ مردونگی‌یه
دوره‌ای که عاقلاش زنجیرین
«سوته‌دل» شدن یه دیوونگی‌یه

این روزا دوره‌ی غیرت‌‌کُشی‌یه
کی می‌دونه «قیصر» این‌روزا کجاست؟
بُکشی و نکُشی، می‌کُشنت!
این‌جا بازارچه‌ی «آب‌منگول‌»ی‌هاست.

* * *


این‌که شاعری بتواند در سروده‌اش نام آثار کسی را طوری بیاورد که هم در وزن و قافیه شعر بنشیند و هم معنا و پیام داشته باشد حتما هنر است و حتی شاید این فن، در شعر و سرایش، نام خاصی هم داشته باشد.

مونۀ سروده‌هایی از این دست، یکی هم ترانۀ «قیصر» با صدای «داریوش اقبالی» با شعری از «روزبه بمانی» و آهنگی از «علیرضا افکاری» است که با پیش درآمدی بر ملودی ترانۀ فیلم «گوزن‌ها» ساختۀ «اسفندیار منفردزاده» اجرا می‌شود. نکتۀ ظریفی که در این ترانه وجود دارد این‌ است که شاعر و آهنگ‌ساز آن در ایران زندگی می‌کنند و گمانم اولین کار مشترک بین هنرمندان داخل کشور با خوانندگان مقیم خارج از ایران باشد.

پیش از این البته بوده‌اند از ترانه‌سرایان جوان ساکن ایران کسانی که از اشعارشان سروده‌هایی هم برای اجرا در اختیار آهنگ‌ساز یا خواننده‌ای مقیم خارج گذاشته‌اند. ولی «آلبوم دنیای این‌روزهای من» فصل تازه‌ای از نوع همکاری هنرمندان داخل و خارج است.

ترانۀ «قیصر» یکی از ترانه‌های این آلبوم است که شاعر در آن تعدادی از فیلم‌هایی که «بهروز وثوقی» در آن ایفای نقش کرده را به اشاره و تمثیل آورده است.

شنوندۀ این ترانه اگر فیلم «گوزن‌ها» را دیده باشد و آن شاخی که از «سید» شکستند را بشناسد، و یا صحنۀ پایانی این فیلم و بارش بی‌امان گلولۀ تیراندازان حکومتی و  ریزش سقف اتاقی که «قدرت» و «سید» در آن پناه گرفته‌اند را به‌یاد بیاورد حتما که رابطۀ حسی و معنایی بیشتری با شعر برقرار می‌کند.

همین‌طور صحنۀ معروف ته استکان به‌هم زدن و هم‌پیاله شدن «سید» و «قدرت» (با بازی فرامرز قربییان بازیگر سینما و سریال‌های ماه‌رمضانی تلویزیون جمهوری اسلامی)، را در این فیلم باید باز به‌خاطر آورد تا به استعارۀ نهفته در بند دوم این شعر رسید.

باید با «طوقی» از بلندای بام‌ خانه‌های قدیمی کاشان پرید تا به راز دلدادگی «داش‌آکل» و شرارت «کاکا رستم» (با بازی بهمن مفید) رسید. بغض مجید جوبگرد «سوته‌دلان» از این‌که اهل منزل به روضه می‌روند و او را نمی‌برند، صدای «منوچهر اسماعیلی» که فریاد عاصی «قیصر» بود رو به «خان‌دایی» که: «نزنی، می‌زننت»، کشته شدن «فرمان» غیرتمند (با بازی ناصر ملک‌مطیعی) به دست و دشنۀ برادران «آب‌منگل» و حس و فضای سنگین این صحنه‌ها را باید به خاطر داشت تا وقتی در مصراع آخر ترانه می‌شنویم: «این‌جا بازارچۀ آب‌منگلی‌هاست» دستگیرمان شود که شاعر و آهنگ‌ساز ساکن ایران با این شعر و در این ترانه چه می‌خواهند بگویند.

لذت کشف این معنا، پاداش به‌یاد نگه‌داشتن آن‌همه تصویر و صداست در طول این‌همه سال‌ها.

باری در این ترانه یک‌سو همدستی «برادران آب‌منگل» است با هم و سوی دیگر پشت شکسته از زخم خنجر «فرمان». اوج آن اما طنین فریاد کمک‌خواهی مردی ‌که می‌گوید: (کجآآآیی قیصر که داداش‌تو کُشتند).

کی می‌دونه «قیصر» این‌روزا کجاست؟

* * *

«قیصر»
کلام: روزبه بمانی
موسیقی: علیرضا افکاری
ترانه‌خوان: داریوش اقبالی

http://www.parand.se/audio/esfand/-dariush-gheisar.mp3

دست و دست خط سهراب

‎‏
آدم چه دیر می فهمد.من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی اجالتاً....

دست و خط سهراب سپهري

از بعضی ها هر چه بگی کم گفتی امشب می خوام یاد سهراب را زنده و گرامی بدارم پس عکسی از دست و دست خط این شاعر بزرگ را براتون انتخاب کردم و در ادامه آهنگ بسیار بسیار زیبای (دوست)با صدای گیرا و شنیدنی رضا یزدانی و واهه ای در لحظه با صدای گرم و دل نشین فرامرز اصلانی از سروده های این شاعر براتون انتخاب کردم امیدوارم تونسته باشم حق مطلب را در باره ی این شاعر و نقاش کشورمون عدا کرده باشم ...

غذاهای مادرم چه خوب بود.تازه من به او ایراد میگرفتم که رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمایل به کبودیست. آدم چه دیر می فهمد.من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی اجالتاً.ایران مادرهای خوب داردٰ،و روشنفکرهای بد،و دشتهای دلپذیر.
...................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................وهمین .......................................

سهراب

دوست با صدای رضا یزدانی
http://www.parand.se/audio/sepehri/sepehri-doost-reza-yazdani.mp3

واهه ای در لحظه با صدای فرامرز اصلانی
http://www.parand.se/audio/sepehri/sepehri-vahe-ey-dar-lahzeh-aslani.mp3


در جستجوی پدر...

امیدوارم اون هائی که هنوز فرصت دارن این فرصت را غنیمت بدونن و از آن استفاده کنن.....

«در جستجوی پدر»

دلتنگ غروبی خفه بیرون زدم از در
در مشت گرفته مچ دست پسرم را

یا رب به چه سنگی زنم از دست غریبی
این کله پوک و سرومغز پکرم را

هم در وطنم بار غریبی به سر دوش
کوهی ست که خواهد بشکانت کمر را

من مرغ خوش آوازو همه عمر به پرواز
چون شد که شکستند چنین بال و پرم را

رفتم به کوی پدر و مسکن معروف
تسکین دهم آرام دل جان به سرم را

گفتند به سر راه همان خانه و مکتب
تکرار کنم درس سنین صغرم را

گر خود نتوانست زدودن غمم از دل
زان منظرم باری بنوازد نظرم را

کانون پدر جویم و گهواره ی مادر
کام گوهرم یابمو مهد هنرم را

تا قصه ی روئین تنی و تیر پرانیست
از قله ی سیمرغ ستانم سترم را

با یاد تفولیت و نشخار جوانی
میرفتم و مشغول جویدن جگرم را

پیچیدم از آن کوچه معنوس که در کام
باز آورد آن لذت شیر و شکرم را

افسوس که کانون پدر نیز فرو کشت
از آتش دل باقی برق و ششرم را

چون بقعه اموات فضائی همه خاموش
اختار کنان منزل خف و خطرم را

درها همه بسته است و به رخ گرد نسشته
یعنی نزنی در که نیابی اثر را

در گرد و غبار سر آن کوی
نخواندم جز سرزنش عمر هوا و هدرم را
مهدی که نه پاس پدرم داشته زین پیش
کی پاس مرا دارد زین پس پسرم را

ای داد که از آن همه یارو سر و همسر
یک در نگشاید که بپرسد خبرم را

یک بچه همسایه ندیدم به سر کوی
تا شرح دهم قصه ی سیر و سفرم را

اشکم به رخ از دیده روان بود ولی کن
پنهان که نبیند پسرم چشم ترم را

می خواستم این شیب و شبابم بستانند
طفلیم دهندو سر پر شور و شرم را

چشم خردم را ببرند و به من آرند
چشم صغرم را و نقوش صورم را

کم کم همه را در نظر آوردم و ناگاه
ارواح همه گرفتند دور و برم را

گوئی پی دیدار عزیزان بگشودند
هم چشم دل کورم و هم گوش کرم را

یک جا همه گم شدگاان یافته بودم
از جمله حبیب و رفقای دگرم را

این خواندی وصلش به لب آن گریه ی هجران
این یک سفرم پرسد و آن یک حضرم را

این ورد شبم خواند و نالیدن شب دیر
وان زم زمه ی صبح و دعای سحرم را

تا خود به تقلا به در خانه کشاندم
بستند به صد دایر راه گذرم را

یک باره قرار از کف من رفتو
نهادم بر سینه ی دیوار در خانه سرم را

صوت پدرم بود که می گفت چه کردی 
در غیبت من آئله در به درم را

حرفم به زبان بود ولی سک سکه نگذاشت
تا بازدم شرح قضا و غدرم را
فل جمله شدم ملتمث از در به دعائی
که از حق طلبد فرصت صبر و ظفرم را

اشکم به تواف حرم کعبه چنان گرم
که از دل بزدود آن همه زنگ و کدرم را

نا گه پسرم گفت که چه میخواهی از این در؟
گفتم پسرم بوی صفای پدر را

شهریار


http://s1.picofile.com/file/7976295264/shahriyar_02.mp3.html

یادت گرامی باد...


«یادش گرامی باد»

رودخونه‌ها، رودخونه‌ها منم می‌خوام راهی بشم
برم به دریا برسم، ماهی بشم، ماهی بشم

دلم می‌خواد اونجا برم که همه‌ دنیا آب باشه،
تا نرسه دستی به من

دلم می‌خواد دور و برم هزار تا گرداب باشه،
هزار تا گرداب باشه

رودخونه‌ها، رودخونه‌ها منم می‌خوام راهی بشم
برم به دریا برسم، ماهی بشم، ماهی بشم

من دیگه سرنوشتم‌و به دستِ فردا نمی‌دم
لحظه به لحظه دلم‌و به آرزوها نمی‌دم

می‌خوام غُبار تنم‌و پاک کُنم، پاک کُنم
خاطره‌های خاکی‌مو خاک کُنم، خاک کُنم

قصه‌ی دل کندنم‌و موجای دریا می‌دونن، موجای دریا میدونن
شکستن بغض منو فقط حبابا میدونن، فقط حبابا میدونن

رودخونه‌ها، رودخونه‌ها منم میخوام راهی بشم
برم به دریا برسم، ماهی بشم، ماهی بشم

این شعر بر اساس کتاب «ماهی سیاه کوچولو» نوشته‌ی «صمد بهرنگی» که در آن زمان معروف بود، سروده شده بود. این شعر می‌شود گفت تقریبا شمایی از ماجرای آن کتاب را داشت. من آهنگ آن‌را ساختم و «رامش» هم به‌خوبی و مهارت کامل اجرا کرد. . .»

[«صادق نوجوکی» در برنامه‌ی «ده ترانه برتر»، تلویزیون «من و تو تی‌وی» دسامبر 2011]

چه بنویسم صمد؟
از خرمن سوخته‌ام بگویم؟
از ریختن آب گوارایم بنویسم؟
از شکستن نگین پُربهایم بنویسم؟
از سینه‌ی داغ دیده‌ و آتش‌گرفته‌ام بنویسم؟
من به تو چه بنویسم صمد!؟
حسرتم چه کسی را خواهد گداخت؟
به اشک چشمانم چه کسی خواهد نگریست؟
ارس، باز هم در جریان است
صمد!
چه کسی را صدا کُنم؟
چقدر فریاد بزنم:
صمد! صمد!
به من بگو! 
بگو ارس! چرا با ما چنین کردی؟
سدی شدی میانِ دو برادر
«سارا»ی مغانم را گرفتی
پسر شایسته‌ی خلقم را خفه کردی
بس کُن، بس کُن!
قربانی‌ام را بپذیر، ارس!

صمد بهرنگی در نهم شهریور 1347 (در سن 29 سالگی) در رود ارس، در ساحل روستای «شام‌گوالیک» [کاوانی] غرق شد و جسدش را چند روز بعد در دوازدهم شهریور در نزدیکی پاسگاه «شُتربان» (چند کیلومتری محل غرق شدنش) از آب گرفتند. جنازه‌ی او در گورستان«امامیه» در تبریز دفن شده است. 

قطعه شعر روی سنگ مزار «صمد بهرنگی»

ای بی‌وفا بهار
پارینه چون به کلبه‌ی من آمدی به ناز
عطر شکوفه‌های تو چشمم به‌خواب بُرد
لبخند غنچه‌های تو نشکفت در دلم
مهتاب دلکش تو به چشمم سیاه ماند
پرواز شعله‌های تو در روح من فسرد

نهم شهریور 1347


گرگ....

شعر گرگ از آثاریست که در کتاب از دیار آشتی به چاپ رسیده و اشاره به نفس اماره دارد که سعدی هم به آن اشاره داشته

اگر این درنده خوئی ز طبیعتت بمیرد

همه عمر زنده باشی به روان آدمیت

***

گفت دانائی که گرگی خیرسر

هست پنهان درنهاد هر بشر

 

لاجرم جاریست پیکاری ستورگ

روز شب مابین این انسان و گرگ

 

زوربازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

 

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده کلوی گرگ خویش

 

وی بسا زورآفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

 

هرکه گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

 

وانکه که از گرگش خورد هر دم شکست

گرچه انسان می نماید گرگ هست

 

وانکه با گرگش مدارا می کند

خولق و خوی گرگ پیدا می کند

 

در جوانی جان گرگت را بگیر

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

 

روز پیری کرچه باشی همچو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

 

مردمان گریک دگر را میدرند

گرگهاشان رهنما و رهبرند

 

این که انسان هست این سان دردمند

گرگها فرمان روائی می کنند

 

آن ستم کاران که با هم محرمند

گرگها شان آشنایان همند

 

گرگها همراه و انسانها غریب

باکه باید گفت این حال عجیب

 

«فریدون مشیری»

 

شب چو در بستم...

شب چو در بستم....


شب چو در بستم و مست از می نابش کردم

ماه اگر حاقه بدر کوفت جوابش کردن


دیدی آن ترک خطا دشمن جان بودمرا

گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم


منزل مردم بی گانه چو شد خانه چشم 

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم


شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم


غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه ی شیرین و به خوابش کردم 


دل که خون آبه غم بود و جگر گوشه ی درد

به سر آتش جور تو کباش کردم


زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آن که جان کند تنم عمر حسابش کردم


«فرخی یزدی»

زندگی در حاشیه.....


ما حاشیه نشین هستیم.
مادرم می گوید: "پدرت هم حاشیه نشین بود، در حاشیه به دنیا آمد، در حاشیه جان کند و در حاشیه مرد."
من هم در حاشیه به دنیا آمده ام، ولی نمی خواهم در حاشیه بمیرم!
برادرم در حاشیه ی بیمارستان مرد.
خواهرم همیشه مریض است. همیشه گریه می کند، گاهی در حاشیه ی گریه، کمی هم می خندد.
مادرم می گوید: "سرنوشت ما را هم در حاشیه ی صفحه ی تقدیر نوشته اند."
او هر شب ستاره ی بخت مرا که در حاشیه ی آسمان سوسو می زند به من نشان می دهد.
ولی من می گویم: "این ستاره ی من نیست."
من در حاشیه به دنیا آمدم، در حاشیه بازی کردم.
همراه با سگها و گربه ها و مگس ها در حاشیه ی زباله ها گشته ام تا چیز به درد بخوری پیدا کنم.
من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.
در مدرسه گفتند: "جا نداریم."
مادرم گریه کرد. مدیر مدرسه گفت: "آقای ناظم اسمش را در حاشیه ی دفتر بنویس تا ببینیم!"
من در حاشیه ی روز، به مدرسه ی شبانه می روم.
در حاشیه ی کلاس می نشینم.
در حاشیه ی مدرسه می نشینم و توپ بازی بچه ها را نگاه می کنم، چون لباسم همرنگ بچه ها نیست.
من روزها در حاشیه ی خیابان کار می کنم و بعضی شبها در حاشیه ی پیاده رو می خوابم.
من پاییز کار می کنم، زمستان کار می کنم، بهار کار می کنم، تابستان کار می کنم و در حاشیه ی کار، زندگی می کنم.
من سواد دارم ولی معنی بعضی کلمات را خوب نمی فهمم.
مثلا کلمه "تعطیلات" و "تفریح" و خیلی از کلمات دیگر را که در کتاب ها نوشته اند.
از پدرم هم پرسیدم ولی سواد نداشت!
من در حاشیه ی شهر زندگی می کنم.
من در حاشیه ی زمین زندگی می کنم.
من در مدسه آموخته ام که زمین مثل توپ گرد است و می چرخد.
اگر من در حاشیه ی زمین زندگی می کنم، پس چطور پایم نمی لغزد و در عمق فضا پرتاب نمی شوم؟
زندگی در حاشیه ی زمین خیلی سخت است.
حاشیه بر لب پرتگاه است، آدم ممکن است بلغزد و سقوط کند.
من حاشیه نشین هستم.
ولی معنی کلمه ی حاشیه را نمی دانم.
از معلم پرسیدم: "حاشیه یعنی چه؟"
گفت:"حاشیه یعنی قسمت کناره ی هر چیزی، مثل کناره ی لباس یا کتاب، مثلاً بعضی از کتابها حاشیه دارند و بعضی از کلمات کتاب را در حاشیه می نویسند؛ یا مثل حاشیه ی شهر که زباله ها را در آنجا می ریزند."
من گفتم: "مگر آدمها زباله هستند که بعضی از آنها را در حاشیه ی شهر ریخته اند؟"
معلم چیزی نگفت.
من حاشیه نشین هستم.


قیصر امین پور

Concierto de Aranjuez Adagio




خواکین رودریگو آهنگساز اسپانیایی در ۲۲ نوامبر ۱۹۰۱ (میلادی) در ساگونتو (والنسیا) زاده شد و در ۶ ژوئیه ۱۹۹۹ (میلادی) در مادرید درگذشت. با اینکه او خود گیتار نمی‌نواخت اما با آثاری که برای این ساز آفرید به گسترش و ارتقا گیتار به عنوان یک ساز تکنواز در جهان نقش چشمگیری داشت.

پیوند موسیقی محلی اسپانیا و موسیقی کلاسیک عنصری مهم در موسیقی رودریگو به شمار می‌اید. نخستین آثارش بیشتر موسیقی آوازی بود ولی آثار او برای ارکستر بود که موجب شناخته شدنش گردید : کنسرتو قهرمانی ( Concierto heroico ) برای پیانو و ارکستر در سال ۱۹۴۲، کنسرتو تابستان (Concierto de estio ) برای ویلن و ارکستر در ۱۹۴۳، کنسرتو با وقار ( Concierto in modo galante ) برای ویلنسل و ارکستر، کنسرتو سرناد ( Concierto serenata ) برای هارپ و ارکستر در ۱۹۵۲، کنسرتو آندالوس برای ۴ گیتار و ارکستر در ۱۹۶۷، کنسرتو مادریگال ( Concierto-madrigal ) برای ۲ گیتار و ارکستر در ۱۹۶۸ و کنسرتو برای یک جشن (Concierto para una fiesta) در ۱۹۸۲.

او بیشتر آثار خود را برای دو سازی که بر دیگر سازها برتری می‌داد یعنی گیتار و هارپ آفرید و کنسرتوهای خود را با ساختاری کاملاً سنتی و کلاسیک خلق کرد. در میان آثار سازی، اثر بسیار نامدار و محبوب او که بیش از هر اثر دیگرش اجرا می‌گردد کنسرتو آرانخوئس است. رودریگو گفته است :« هرگز تصور نمی‌کردم که این کنسرتو این‌همه شیفتگی در میان مردم، سنت‌ها و سلیقه‌های گوناگون بر بینگیزد »

رودریگو به دوباره زاییده شدن موسیقی اسپانیایی با گسترش آثار برای گیتار و ادامه دادن راه مانوئل ده فایا کمک شایان کرد.

من خودم با شنیدن این قطعه به فضای قصه های هزار و یک شب میرم شاید خیلی این آهنگ رو شنیده باشید ولی این اجرا رو ازیاد نخواهید برد امیدوارم لذت ببرید.

http://dl.vmusic.ir/Classical/Joaquin%20Rodrigo%20-%20Concierto%20de%20Aranjuez%20%20Adagio%20%5Bwww.vmusic.ir%5D.zip

میدانی ؟ فقر ، یک صمیمیت احمقانه می آورد ، که هیچ فلسفه ای از پس تعبیر  لذتش بر نیامده


 

خسته از تمام روزمرگی ها نشسته ام و فیس بوکم را به صحبت میگیرم

عکس دوستانی را میبینم آنور ِ مرز های ممنوعه
که به کنسرت داریوش میروند و شوق چشمشان
شبیه مشروب دستشان لبریز است
خوشحالشان میشوم ...
آزادی را در چشم هایشان خیره میشوم و لبخند میزنم / تلخ لبخند میزنم
دلم برایشان تنگ شده و چه خوب که دلشان با چیز هایی سرگرم است که
در خانه ی پدری ، جایی برای اکران نداشت
به خودم می اندیشم که درگیر ِ رفتنم ...
شبیه سربازی که آنقدر از شکست مطمئن است
که فرار را به قراری که با تمام مرز های کشورش بسته ترجیح میدهد
می دانم روزی دلم برای تمام آنچه ایران است تنگ می شود
دلم برای میدان انقلابش و آن همه چشم خسته که از سر کار می آیند
و چه دوست داشتنی تو را آدم حساب نمیکنند ....
برای کافه نادری ... که جای قهوه بوی شعر از حوالیش می آمد
برای تمام قهوه فرانسه های دست چندمی که
در گودو ، تمدن ، هنر ، سپیدگاه ... خوردم و
دلم را به چشم های گارسونش خوش میکردم که همیشه شکر را جا میگذاشت
برای تمام راننده تاکسی هایی که از فشار تنهایی ، مرا به حرف میگرفتند
و چه شیرین بود وقتی یک راننده تاکسی با تو از نیچه حرف میزند
یا وقتی پینک فلوید میگذارد و شروع میکند به ترجمه کردنش
دلم برای تمام چارشنبه سوری هایش ...
که دختر همسایه ، غریبیگی هایش را برای یک شب کنار میگذاشت
و دور آتش سرخپوستی میرقصیدیم
دلم برای دلهره ی مشروب خریدنش تنگ میشود... که به هزار نفر رو میزدی
آخرش چیپس و ماست و صدای هایده تو را از دیسکو های وگاس هم فرا تر میبرد
برای تمام نان هایی که در کودکی میخریدیم
زنبیل به دست به خیابان میزدیم و با دوچرخه هایمان
به تمام الگانس ها پز میدادیم
برای جاده کندوان و تمام جیغ هایی که میکشیدیم و دعا میکردیم
تمام تونل ها برای یک روز هم که شده قد بکشند

....
هرچه با خودم تقلا میکنم میبینم هنوز هم ترجیح می دهم آلبوم ابی را
با بدختی بگیرم تا اینکه مشروب به دست فریاد بزنم : خلـــــــــیج رو بخون ، خلیج
هنوز ترجیح می دهم روی میز های کافه نادری ،
درگیر پیدا کردن ِ جای فروغ باشم تا اینکه در شانزالیزه ،
قهوه ام را با لهجه ی فرانسوی بخورم
هنوز دلم میخواهد راننده تاکسی برایم از نیچه بگوید و من ذوق کنم

....
هنـــــــــــوز دلم میخواهد سیگارم را یواشکی از پدر بکشم
تا شب هایی که اعصابش /سیگار میخواست ، با خجالت از من بپرسد :

"
از جعبه سیگار ِ پسر به پدر ارث میرسه یا نه ؟ "
هنوز دلم میخواهد پارک پرواز بلند ترین جای دنیا باشد ....
هنوز دلم میخواهد تمام پارتی ها ، به پتو های چسبیده به پنجره مجهز شود
میدانی ؟ فقر ، یک صمیمیت احمقانه می آورد ، که هیچ فلسفه ای از پس تعبیر
لذتش بر نیامده

...
باید رفتنم را به عقب بیندازم ....
من دلم هنوز گیر ِ اسم کوچه هاییست که جبهه نرفته شهید شدند
هنوز دلم پیش تخفیفیست که مادر / چانه اش را میزد
هنوز دلم تنگ تمام اتفاق هاییست که در مرز های ایران میفتد
هنـــــــــــــــوز دلم گیر ِ تمام میدان های شهر است که از هر فاصله ای
داد میزنند : آزادی ...یک نفر ... آزادی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

.
این فرودگاه هر چقدر مجهز باشد ، دلبستگی های مرا بلند نمی کند
آقای راننده ... حمیرا بگذار ... دربست ... تمام تهران را بگردیم
دلم نرفته ... تنگ شده برای ماندنم ...........


هومن شریفی

قطعه “فرستاده” آهنگی غمگین و پر احساس و بی نظیر از گری مور


گری مور به عقیده اغلب منتقدین بهترین موسیقیدانی است که تا به حال از مجموعه جزایر انگلستان پای به عرصه هنر گذاشته است و در دوران کار حرفه ای خود که آغاز آن به سالهای ۶۰ برمیگردد به جز چند مورد استثنا، تمام انواع موسیقی و سبکهای مختلف آنرا با چیره دستی آزموده و می نواخته و گروههایی چون Thin Lizzy، Colosseum II و Skid Row با حضور فقط او به مراحل بالای شهرت و محبوبیت رسیده اند.

 

فرستاده (The Prophet)

قطعه "فرستاده" آهنگی غمگین و پر احساس و بی نظیر که اوج سبک بلوز راک و احساسات وی در این آهنگ توسط او خلاصه شده و مانند  "یکه و تنها" قطعه معروف وی با شور و هیجان نواخته شده است.
 

عنوان The Prophet
موسیقیدان Gary moore
آلبوم Back To The Blues
سبک Blues
سال ۲۰۰۱
شماره آهنگ ۸
کیفیت ۱۲۸kbps /  64kbps
حجم ۵٫۸۳MB /2.78MB

 

 

 

 

 




http://s4.picofile.com/file/7805849886/Gary_Moore_The_Prophet_www_vmusic_ir_.mp3.html