در نا امیدی بسی امید است...
دوسه روز مونده بود که برای اولین تجربه قهرمان کشوری عازم زاهدان بیشیم،اون روزها تو اوج بودم جزو پنج نفر اول تیم و خیلی روم حساب میشد تا تو اون شب نا میمون تو خیابان ملک آباد سر خیابان خیام با دوچرخه تصادف بدی کردم بیم این میرفت که استخون پام از زیرزانو کاملاً خورد شده باشه ولی خداروشکر شکستگی نداشتم و فقط به ترز ناجوری ماهیچه پام آب آورد خلاصه این که از نفزهای اول تیم تبدیل شدم به نخودی و منو به عنوان نفر دوازدهم با خودشون بردند شاید چون کس دیگری نبود تا ببرن مسابقات شروع شد و با علم به این که بازی بهم نمی رسه خودمو از تنگ تا نمی نداختم و لنگ لنگان با بقیه گرم می کزدم خوب اون روزها بسکتبال خراسان حرف زیادی داشت برای گفتن تا روز مسابقه با تیم مازندران برای رسیدن به فینال فرا رسید یه جورائی فینال زود رس بود،بازی پایاپای بود رو نیمکت فریاد میزدم و بچه هارو تشویق می کردم و افسوس که نیستم یا نمی تونم باشم خون تو وجودم به جوش آمده بود فک کنم بخاطر ترشح زیاد آدرنالین درد پام فراموشم شده بود کمتر از یک دقیقه از بازی مونده بود که مربی در کمال تعجب خودم و بقیه نیمکت نشینها صدام زد که برم تو زمین شک نکردم رفتم تو اولین حمله یکی از بچه ها پرتاب کرد به سمت سبد که خورد لب حلقه هر چه توان داشتم جمع کردم انگار هیچ آسیبی نداشتم در میان گاردهای باند قد مازنی اونقدر خودمو کشیدم تا سر انگشت وسطم رسید به توپ و با همون تماس کوچیک نوپ رو هدایت کردم داخل سبد خدایا انگار دونیا رو بهم دادن یادم نیست چقدر ولی چند ثانیه بازی بخاطر شادی بچه ها قطع شد ولی هنوز یک امتیاز عقب بودیم و حدود بیست ثالیه باقی بود همه همت کردیم یه دفاع من تو من شدید انجام دادیم و بلاخره تو ثانیه های آخر توپ رو مال خود کردیم رسوندیم توپ رو به بهترین شوت زن تیم اونم توپ رو تا اونجا که میشد با دقت رونه حلقه کرد ولی یه حسی بهم گفت امروز روز توه کوتاه نیومدم و رفتم به استقباش همونی بود که حدس زدم توپ داخل حلقه نشد و منم درست جاگیری کزده بودم بقیه دفا هاهم که به فکر اتمام بازی ایستاده بودن و تو دلشون قند آب میشد که دیگه تموم شد فقط منو نگاه کردم که با یه پای تا زیرزاتو بانداژ شده تو آسمونم این بار توپ رو دست چپم سوارشده بود دست تخصوصی خودم همه جیز مهیا بود برای یه حادثه بزرگ تو زندگی یه جوون پانزده ساله سوزش شدید تو پام حس کردم و با یه فریاد یا علی چنان توپ رو کردم تو حلقه که دیگه تو دوران ورزشیم نتونستم اینجوری توپ رو بکوبم تو سبد به محضی که رسیدم رو زمینم دیگه پام یاری نداد که منو نگه داره ولو شدم رو زمین سریع به داور نگاه کردم که دیدم علامت قبولی گل رو به میز کنترول داره نشون میده و بوق پایان بازی تنین انداز شده تو سالن چقدر اون صدا دلنشین بود،تو زندگی همه ما این روزها هست به شکلهای مختلف شاید الان تو این سن و سال این حادثه آنچنان مهم نباشه ولی هنوز یادش باعث میشه بدونم یه روزهائی هم بوده که خدا هوامو داشته و بعید نیست یکی از همین روزها دوباره روز من باشه و اون لذت فراموش نشدنی رو دوباره حس کنم