نمیدونم چه حکایته هر وقت میرم پیاده روی بجای اینکه از قدم زدن لذت ببرم و دوربرمو نگاه کنم،سگرمه ها رو میکشم تو هم و میرم تو فکر یکی از همین روزها که داشتم قدم میزدم و رفته بودم تو فکر و تو دلم داشتم از خدا برای داشتن نداشته های زیاد چه مادی ،چه معنوی گلایه می کردم و تو این فکر بودم که چه کسائی به قیمت له کردن من به کجاها رسیدن یهو صدای قریچ زیر پام رشته افکارمو به هم ریخت پامو که برداشتم یه مورچه سواری بزرگو دیدم که دیگه داشت نفسهای آخرو می کشید به خودم گفتم بیا تو هم یه بدبخت دیگه رو له کردی انگار این رسم روزگاره حالا هر کس به اندازه توانش