شب چو در بستم...
شب چو در بستم....
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حاقه بدر کوفت جوابش کردن
دیدی آن ترک خطا دشمن جان بودمرا
گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم
منزل مردم بی گانه چو شد خانه چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه ی شیرین و به خوابش کردم
دل که خون آبه غم بود و جگر گوشه ی درد
به سر آتش جور تو کباش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آن که جان کند تنم عمر حسابش کردم
«فرخی یزدی»
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 12:12 توسط shadow
|