Comfortably Numb


ترانه Comfortably Numb

با اجراي گروه "  پينك فلويد "   از آلبوم " The Wall "...

شعرش را راجر واترز سروده و آهنگ را ديويد گيلمور ساخته ...

و شايد بسياري از ما با آن خاطره داشته باشيم ...

 

 

سلام ... سلام .. سلام ...

آيا كسي هست ؟

اشارتي تنها ... اگر مرا مي شنوي ...

آيا كسي در خانه هست ؟

 

بيا .. بيا ...

مي دانم كه حس مي كني ..

مي توانم تسكين دردت باشم ..

تا دوباره روي پاهايت بايستي  ...

آرام .. آرام .. آرام ..

تنها بايد اساسي ترين نكته ها را بدانم ..

آيا مي تواني زخمت را نشانم دهي ؟

 

دردي وجود ندارد ..

به گذشته باز مي گردي ..

و بخار كشتي در افق دوردست ...

در ميان امواجي ..

لبهايت تكان مي خورند بي آنكه بدانم چه مي گوئي ...

 

زماني كه كودكي بودم دچار تب شدم ..

دستهايم همچون دو بادكنك ورم كردند ..

و حالا يك بار ديگر .. همان احساس را دارم ..  

توضيح نمي توان داد .. نمي تواني بداني ..

اينگونه نيستم ..


http://popdose.com/wp-content/uploads/Comfortably-Numb-Pulse-Version.mp3




شکرانه صبحگاه...

تاريك روشن صبح ...
و آسماني كه گونه هايش را مي آرايد ..
با سرخناكي ملايم ...
باد موهاي  درخت بيد همسايه  را شانه مي كشد ...
و كوه بلند دوردست ..
كه از زير ملافه سپيدش سرخوشانه به من چشمك مي زند ..
 آيا تاكنون گفته ام دوستت دارم ...
كه تنها تو هستي
كه قلبم را با شادي مي آكني
اندوه را از من دور مي كني
مشكلاتم را به هيچ بدل مي كني
و اين است آنچه تو انجام مي دهي
براي آفتاب صبحگاهي و همه شكوهش
كه اميد و آرامش به همراه دارد
و تو كه فلبم را سرشار از لبخند مي كني
مشكلاتم را به هيچ بدل مي كني
و اين است آنچه تو انجام مي دهي
عشقي كه به شراكت مي گذاريم ..
تو و من ..
همچون آفتاب ..
و در انتهاي روز بايد به شكرانه و دعا بپردازيم ..
به درگاه پروردگار ... پروردرگار
آيا تاكنون گفته ام دوستت دارم ...
كه تنها تو هستي
كه قلبم را با شادي مي آكني
اندوه را از من دور مي كني
مشكلاتم را به هيچ بدل مي كني
و اين است آنچه تو انجام مي دهي
 
 
ترجمه ترانه  "HAVE I TOLD YOU LATELY  "‌
با صداي گرم ROD STEWART

http://mp3folder.biz/uploads/files/storage-41/43_1220914170.mp3

راس ساعت عصر....

هرچه می‌گویم را… بی‌خیال!
بارانی‌ات را تنت کن،
و با اولین قطار
خودت را به سطرِ آخرِ این شعر برسان.
مردی روی سکوی راه‌آهن،
راسِ ساعتِ عصر،
دلش را به مشت گرفته،
تا بزرگترین رازش را
روی ریل‌ها بباراند.
شتاب کن!
و با بنفشه‌هایی که در این سطر روییده‌اند،
هم‌سخن نشو!
دیدارت با کبوتران را
به شعر بعدی موکول کن!
زودتر بیا!
و راز بزرگ این مرد را
به گیسوانت بیاویز!

یادت باشد: راسِ ساعتِ عصر!

خدانگهدار

شاعر : احمد موسوی نژاد




IT'S IMPOSSIBLE

با عطر قهوه در خانه يك دوست ...

به تورق كتاب و بوئيدن عطر گلهاي پاييزي ....

و صداي گرم PERRY COMO

و ترانه ماندگارش  IT'S IMPOSSIBLE

 

http://superdog.com/Rose.mp3


ناممكن است كه به آفتاب بگوئي تا آسمان را ترك بگويد ...

ناممكن است ...

ناممكن است كه از كودك بخواهي نگريد ...

ناممكن است ...

آيا مي توانم تو را نزد خود داشته باشم و احساس نكنم كه در درونم رسوخ مي كني ؟!

و آنكه در فكر تو نباشم ؟ آه چگونه ممكن است ؟!


آيا مي توان اقيانوس را از ساحل دور نگاه داشت ؟

ناممكن است  ...

آيا تو را تنها براي خود مي خواهم   ..

ناممكن است ..

و فردا اگر همه هستي را از من بخواهي ...

آن را بدست خواهم آورد ..

روحم را در ازاي آن خواهم داد و پشيمان نخواهم بود ...

چرا كه زندگي بدون عشق تو ناممكن است ...

 



یاد خواهر....

سی یک سال پیش یه همچین روزهائی از دستش دادم ولی هنوز یادش تو قلبم تازه و گرم باقی مانده

ادامه نوشته

برآنم که عشق ورزم

پیش از آن که واپسین نفس را برآرم

پیش از آنکه پرده فرو افتد

پیش از پژمردن آخرین گل

برآنم که زندگی کنم

بر آنم که عشق ورزم

بر آنم که باشم

در این جهان ظلمانی

در این روزگار سرشار از فجایع

در این دنیای پر از کینه

نزد کسانی که نیازمند منند

کسانی که نیاز مند ایشانم

کسانی که ستایش انگیزند

تا دریابم

شگفتی کنم

باز شناسم

که می توانم باشم

که می خواهم باشم

تا روزها بی ثمر نماند

ساعتها جان یابند

لحظه ها گران بار شوند

هنگامی که می خندم

هنگامی که می گریم

هنگامی که لب فرو می بندم

در سفرم به سوی تو به سوی خود به سوی خدا

که راهی است ناشناخته پرخاک ناهموار

راهی که باری در آن گام می گذارم

که قدم نهادم و سر بازگشت ندارم

بی آنکه دیده باشم شکوفائی گلها را

بی آنکه شنیده باشم خروش رود ها را

بی آنکه به شگفت آیم از زیبائی حیاط

اکنون مرگ می تواند فراز آید

اکنون می توانم به راه افتم

اکنون می توانم بکویم که زندگی کردم