راس ساعت عصر....
هرچه میگویم را… بیخیال!
بارانیات را تنت کن،
و با اولین قطار
خودت را به سطرِ آخرِ این شعر برسان.
مردی روی سکوی راهآهن،
راسِ ساعتِ عصر،
دلش را به مشت گرفته،
تا بزرگترین رازش را
روی ریلها بباراند.
شتاب کن!
و با بنفشههایی که در این سطر روییدهاند،
همسخن نشو!
دیدارت با کبوتران را
به شعر بعدی موکول کن!
زودتر بیا!
و راز بزرگ این مرد را
به گیسوانت بیاویز!
یادت باشد: راسِ ساعتِ عصر!
خدانگهدار
شاعر : احمد موسوی نژاد
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 11:24 توسط shadow
|