چشامو بستم یه باز گشت زدم به خاطرات زتدگیم دلم می خواست تا اونجا که میشه برم عقب،خیلی رفتم عقب و وقتی چشامو باز کردم خودمو تو یه دشت دیدم ولی دیگه دنیارو از این زاویه که الان می بینم نمی دیدم فقط یه سرو گردن از بوته های طلائی رنگ که خارهای بزرگی داشتن بلند تر بودم یه درختم هم هست،خدایا چرا اینقدر کج و معوج این درخت؟؟نمی تونم راستو ریستش کنم تو ذهنم ولی چیزی رو اون درخت خیلی واضح خودشو نشون میده اونم یه کندو زنبور عسل هستش راستی صدای جیق و فریاد یه مشت بچه هم هست که نمی بینمشون ولی واضح حسشون میکنم یکیشون با یه چوب زد به کندوی زنبورها همه چیز بهم ریخت الان در حال فرار هستیم صدای نفسامو می شنوم،فرار کردیم از دستشون انگاری،خودمو کناریه ریل راه آهن می بینم به عقب که نگاه میکنم دشته پوشیده از اون بوته های طلائی رنگ خاررو می بینم که بایه شیب خیلی ملایم میرسه به یه سری خونه که شبیه هم هستن با نمای آجری،آره آجره،می خواستم کنکاشت بیشتری بکنم ببینم چیز دیگه ای می بینم که اون رسید،صدای غرشش حواسم رو پرت کرد یعنی حواس همرو حالا دیگه جلومونه باد ناشی از حرکتشو رو صورتم حس میکنم و تو اون و سر وصدا یه صدا خوب و واضح تو گوشم می پیچه اون فریاد ما بود که همه با هم داد میزدیم «قطار،قطار..قطاری.....»