دم در خونه با برادرم این پا اون پا می کردیم ولی اصن نمی دونستم چرا اونجام دم در همه جمع شدن تا پدر با اون اتول اپلش رسید،مادر پیاده شدو یه چیز کوچیک تو بغلش بود خیلی شلوغ پلوغ شد ولی فقط یادمه آبها که از اسیاب افتاد کنارش درازکشیده بودم و نگاهش می کردم برعکس منو داداشم اون خیلی سفید بود عین برف و البته زیبا تو اون ساعات نمی دونستم یا بهتر بگم نمی دونستیم چه فاجعه ای در پیشه و زردی داره از درون وجودشو می خوره خیلی زود اون طفل معصوم از گردن به پائین فلج شد، نه می تونست بشینه،راه بره،ختی بخوره... وجودش باعث بوجود آمدن فصل جدبدی تو زندگی من بود 11 سال نگاه های سنگین مردم تو خیابون و درد و رنج مادر که جگر گوشش باید برای خواب هرشب یه والیوم 10 بخوره که آخریها تعدادشم بیشتر شده بود،رنجی که برای خوراندن یک وعده غذا باید با دست و انگشت غذارو تو حلق عزیزجونش بفشاره و گه گاه اون دست مادر رو گاز بگیره از روی بی اختیاری رو حرکاتش،وحالا ما شاید بخاطر عوالم بچگی نمی دونم چی اسمشو میشه گذاشت به اون بی توجه بودم خواهری که در طول عمرش ختی یه کلام ازش نشتیدیم ولی با تمام مشکلاتش با نگاه هاش وظیفه خواهرانش رو انجام می داد و من چقدر کور و کر بودم که همون موقع متوجه حرفهاش نمی شدم،و حالا پس از سالها از رفتنش بیدارشدم و چقدر دیر،هر چند روز یک بار به یادم میاد انگار زنده هست با همون شکل،یه بلوز دامن سبز رنگ با حاشیه سفید و جوراب شلواری سفید،در طول عمر کوتاهش هیچ وقت کفش نداشت،و وای وای وای .... از این حس پشیمانی، از اون پشیمانیها که خودتم بکشی قابل جبران نیست،اینها رو نگفنم که حس ترحمی به من بکنید گفتم یه بار دیگه دورو برتون رو برنداز کنید تا نکنه یک بار این حس پشیمانی لعنتی به سراغتون بیاد و تا نفس تو سینه دارید گریبانتون بگیره حس بدیه قابل وصف نیست آرزو میکنم این حس به سراغ دشمنم هم نیاد ....