تلخ و شیرین
تازه از سرکار رسیده بودم خونه لباسهامو عوض کردم و آمدم نشستم رو مبل و از فرط خستگی سرمو گذاشتم رو پشتی مبل و چشمامو بستم نفهمید چند دقیقه گذشت که صداشو شنیدم
بابا
با همون چشمای بسته گفتم جانم بابا
...تومان پول بهم میدی؟ می خوام برم کلاس بدن سازی
یهو چشام بی اختیار بازشد حالا تو ذهنم «کلاس بدن سازی؟؟؟؟؟» نیم خیز شدم و یه دفعه اون پسر بچه شیرین که هنوز تو ذهنم داشتم پاک شد «چقدر قافل بودم خدا» قد و بالاشو یه برنداز کردم دیدم عجب برا خودش مردی شده بلند شدم (به این مسئله پی برده بودم ولی مثل اینکه نمی خواستم قبول کنم ولی انگار درسته قدشم از من زده بالا) رفتم سر کیفم و پول رو بهش دادم و چون خودم تجربه این باشگاه هارو داشتم یه چندتا توصیه بهش کردم و راهیش کردم رفت ولی با رفتنش یه حس غریبی بهم دست داد نمی دونم چطوری بیانش کنم فقط حس کردم که تموم شدم حس کردم شدم بازیکن ذخیره دیگه دارم میرم پشت جبهه نمی دونم یه حس تلخ و شیرین با هم ....
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 10:13 توسط shadow
|