یه مطلبیه سالهاست برام سئوال شده،این بر میگرده به اون روزهای نوجونی که بعد از چندماه درس نخوندم می خواستیم شب امتحان علامه ی روزگار بشیم شبش تا آخر وقت خر میزدیم و صبح امتحان ساعت پنچ پا می شیدم برای دوره کردن دروسی که دیشب خوندیم،تا میومدی سرت گرمه درس بشه سر رو صدای چُقوکها(گنجشکها) بلند می شد.

دقیقاً انگاری ولومه یه دستگاه آمپلی فایر رو کم کم زیاد کنن و خدا نکنه اون درسی رو که می خونی بهش علاقه نداشته باشی و نتونی روی اون متمرکز بشی،اون وقته که این سروصداها مثل مته میرن تو مغزت و میری تو فکر که آخه این همه پرنده چی چی بهم میگن که تمومی نداره البته تموم میشه ولی دیگه کار از کار گذشته و وقت رو از دست دادی

اون روزها میگفتم حتماً دارن میگن

امروز بریم فلان کوچه غذا اونجا زیاده

یا میگن

حواستون باشه فلان جا نرین ها اونجا چندتا بچه تخس داره که با تفنگ بادی منتظرتون هستن

یا 

دارن غیبت می کنن

خلاصه الانم بعد از گذشت سالها این حرفهاشون تموم نشده و وقتی منتظر سرویس هستم که بیاد و برم سرکار بازم به حرفهاشون گوش میدم و میگم ماشالا تموم نشد حرفهاشون!!!

راستی کسی میدونه اینها سر صبح و دم غروب چی میگن به هم؟؟؟؟؟؟؟؟؟