شاید نسل جدیدمون این حرفها رو نپسندن حقم دارن ولی جنگ یه واقعیت غیر قابل انکار تو تاریخ معاصر ماست قبلاً هم تو یکی از پست هام گفتم این روزها که میشه یه احساس غریب ولی آشنا بهم دست میده و اون روزهای خیلی بد رو بیاد من میاره امیدوارم هیچ کدوم از شما همچین چیزهائی رو تجربه نکنید.

انگار صدائی که با اون به خواب رفته بودم قطع شده بود بخاطر همین چشمامو بازکردم.دیگه صدای حرکت قطار روی ریل شنیده نمی شد،قطار ایستاده بود بلندشدم از پنجره ی واگن بیرون رونگاه کردم قطار سریک پیچ ایستاده بودو لکوموتیو دیده میشد یک چراغ قرمز هم می دیدم که لابلای بخاری که از زیر لوکوموتیو بیرون می آمد سوسو می زد،هوانسبتاً سرد بود دیگه باید نزدیکی های شهر مراغه می بودیم مقصد اول من برای رسیدن به جبهه،این شهر محل تولدم بود ولی اصلاً به یاد نمی آوردمش چون خیلی بچه بودم که از اونجا رفته بودیم،تو ایستگاه همه پیاده شدن افسران و درجه داران راحت بودن ولی ما سربازان تازه کار رو به صف کردن تا کاری کنن تا بدونیم پا کجا گذاشتیم،دیگه بعد از سه ماه آموزشی در صفریک  کادر تهران و یک و نیم ماه دوره تکاوری در سدکرج و علی آباد قم اینکارها برام چیری نبود بدو به ایست و این حرفها.. به ناگاه یک کاروان از کامیونهای ارتش که در بین آنها وانتهای لندکروز که روش مسلسل دوشیکا نصب  شده بود رسید.همه سوار شدیم،تو راه داستانهای عجیبی می شنیم از کُمله،دِمکرات،بارزانیها و البته عراقیها ولی هنوز برام ملموس نبود. رسیدیم پسوه پادگانی که میان راه شهر نقده و پیرانشهر بود تا وارد شدیم اولین چیزی که جلب توجه کرد این بود که گرد مرگ ریخته بودن تو پادگان به اون بزرگی به زحمت صد نفر میشدیم،حالا جریان چی بود لشکرما (23 نوهد) از اونجا داشت جابجا میشد به جبهه سردشت و لشکر 64ارومیه داشت جای گذین ما می شد یک جورائی مثل زرافه ای شده بودیم که داره آب میخوره مستعد بودیم برای ضربه خوردن یک هفته گذشت داشتم بامحیط خو میگرفتم چون کم بودیم همه تو یک آسایشگاه می خوابیدیم ارشد پادگان یک استوار خیلی با تجربه بود یک شب از صدای هم همه بچه ها بیدارشدم رفتم دیدم همه پای بیسیم هستن نیمه های شب بود(اونجا شب واقعی رو می شد حس کرد تاریک تاریک)صدائی از پشت بیسیم که انگار آب تو دهانش خشک شده بود و به شدت می لرزید گفت «خط شکست» همه به هم نگاه کردیم دیگه صدائی نیامد خِر خِر بیسم بلند شد تنها چیزی که تو اون سکوت مرگ بار دیده میشد برق ترسو تو چشم بیشتر بچه ها بود،از جمله خودم.فقط تو چهره اون استوارپیر هیچی رو نمی شد تشخیص داد،با بیسم به مقر فرماندهی لشگر تو سردشت تماس گرفت تا کسب تکلیف کنه دستور این بود «از جاتون تکون نخورین و بلافاصه کلیه اسنادو مدارک رو نابود کنید» بدون هیچ چون وچرائی گفت اطاعت امر،و ارتباط قطع شد بلا فاصله تقسیم کار شروع شده یک عده مأمورشدن تا دو قبضه خمپاره 120 که تنها سلاح سنگین که تو پادگان بود طبق دستور اون استوار درمحلهای خواصی مستقر کنن بقیه تقسیم شدن تو 13 عدد سنگر دور پادگان و منو دوسه تا دیگه رفتیم سراغ مدارک چیز زیادی نبود شاید به اندازه یک وانت کاغذو خِرت و پرت کارمون که تموم شد اون استوار با یک اسلحه تو یک دستش ویک فانسخه که پر از خشاب بود آمدو گفت پسر برو تو سنگر دژبانی دم در،احترام گذاشتم و آنهارو گرفتم و برگشتم و آروم شروع به حرکت کردم ناگهان احساس کردم اون داره به من نگاه می کنه یک لحظه برگشتم دیدم با یک حالت خاصی به من نگاه میکنه و دستاش به کمرش هست وای تازه فهمیدم چه گندی زدم آخه اون موقع وقت قدم زدن بود رو به سنگر کردم با باری حدود بیست کیلو دویدم تا به سنگر رسیدم سایه اونرو پشت سرم حس میکردم یک چیزی تو پرانتز بگم الان که میگم سرکار استوار شاید تو ذهنتون اون سرکاراستوار تو فیلم های صمد بیادتون بیاد ولی نه اون مردی بود مسن ولی سالم با قدی حدود195 سانتی متر و ورزیده آرم چتر بازی سقوط آزادش رو لباسش برق میزد رسیدم تو سنگر بچه ها جمع شده بودن دم شیاری که جلو سنگر بود برای تیراندازی و دور دست هارو نگاه میکردن یکی دوساعت مونده بود که هوا روشن بشه چه فکرها از سرم نگذشت چه بلائی سرم میاد اسارت،شهادت،خلاصی،رو این آخری زیاد ذهنم دور نمیزد مونده بودم کدوم انتخاب کنم البته میدونم دست من نبود ولی اونقدر فرصت داشتم که روش فکرکنم ، این فکر تو سرم زد اگر رسیدن شلیک کنم یا ته اگر شلیک کردم و به کسی خورد چی میشه بعد به خودم آمدم همه ما تو سنگر حساس شده بودیم کم کم صداها نزدیک میشد اسلحه رو آوردم بیرون و نشونه رفتم صدای فرمانده میدان تیر تو گوشم پیچید «نوک مگسک زیر خال سیاه...،آتش» همه چیز جور بود ولی هنوز خال سیاه رو نمی دیدم هوا گرگ و میش شده بود که تو جاده انحرافی منتهی به پادگان سایه سیاه آدم دیدم فریاد زدم آمدن یکی از سربازهای قدیمی گفت نه بابا بچه های خودمون هستن که از خط جون سالم به در بردن صد نفری می شدن  آدم سالم توشون کم بود در آهنی پادگان با صدای دلخراشی باز شد میدونی از اون روز هر وقت از اصطلاح لشکر شکست خورده رو استفاده میکنم یاد اون جاده او نفراتش میفتم تو اون جماعت یک سرگروهبان که تو قطار باهاش آشنا شده بودم دیدم،رفتم جلو گفتم سلام سرگروهبان منو می شناسی مثل یک آدم آهنی سرشو برگردوند به سمت من و انگاری که این جمله رو از دیشب های پیش خودش تکرار میکرد به من گفت:« توپخانه رو هم گرفتن»این یعنی تمام... سرم و انداختم پائین و رفتم گوشه ای نشستم واین فکر تو سرم زد ما که وقت داشتیم چرا نرفتیم عقب الان که فکرشو میکنم از خودم خجالت میکشم جا خالی کردن وای نه هرگز ساعت دیگه نزدیک ده صبح بود حالا دیگه صدای تیراندازی اونها شنیده میشد مطمئن شدیم که پیرانشهر سقوط کرده صدای تیرهای کلاشنیکف ها شنیده میشد (اون موقع به کلاشنیکف می گفتم کلاغ کیش کن چون در مقابل ژ3 مثل اسباب بازی بود) تو هر سنگر یک بیسیم داشتیم با اینکه روشن بود سکوت مرگباری داشت هیچ صدائی شنیده نمی شد منتظر بودیم هر لحظه دستو تیراندازی صادر بشه به صورت بچه ها که نگاه میکردم یک ترس همراه با شهامت خواصی دیده میشد این روبعدها تو فیلم نجات سرباز رایان یا یک همچین چیزی دیدم دم کارگردانش گرم خیلی واقعی به تصویر کشیده بود لحظات اینجوری رو بگذریم،ناگهان صدای خِر خِر بیسیم بلند شد گفتم شروع شد ولی نه خبر از رمزو این حرفها نبود مستقیم مارو خطاب میداد و درخواست آتش خمپاره داشتن برق امید تو چشم همه زد فرمانده جواب مثبت داد از اون طرف صدا آمد سمت... جهت .... ناگهان صدای شلیک خمپاره های 120 بلند شد پریدیم دم اون سوراخ حدود 6 کیلو متر اونور تر ستون دود به هوا بلند شد با احتیاط شلیک میشد چون اونقدر مهمات نداشتیم صدای تیر بارو اسلحه ها بیشتر شد ولی های دور میشدن بی اختیار هم رو بغل کردیم حدود نیم ساعت بعد سایه چند هلی کوپتر کبرا رو دیدیم که موشکهاشونو شلیک میکردن پیرانشهرو پس گرفتن بچه ها حالا داستان چی بود تمام اینها رو گفتم تا به اینجا برسم دیشب که خط شکست بچه های تیپ ویژه شهدا بفرماندی شهید کاوه ( خدا رحمتش کنه) پای پیاده از مهاباد تا اونجا رو تقریباً میشه گفت دویده بودن به محظی که رسیده بودن به دشمن حمله کردن بردنشون عقب تا دامنه های کوه حاج عمران کسانی که من هرگز نتونستم ببینمشون جون منو خیلی از بچه هارو نجات دادن البته تعدادی شون هم شهید شدن که تا آخر عمرم مدیون اونها خواهم بود به این وسیله از همشون تشکر میکنم چون ممکن بود سرنوشت زندگی منو خیلی های دیگه عوض بشه خلاصه جای دشمنتون هم خالی نباشه