غرور خورد شده!!
بعد از سی یو دو سه ساعت سفر با یه اتوبوس درب و داغون و گذر از دو سه تا مرکز آموزشی چون جائی برای ما نداشتن و باوجود عزام ما به عنوان سربازان ژاندارمری که این خودش یه داستان مفصل داره که حتماً یه روز می نویسمش سر از مرکز آموزشی صفریک کادر انتهای خیابان پیروز تهران در آوردیم وقتی رسیدیم از چهل نفر نیروی عزامی تنها بیست نفر باقی مونده بودن چون به ما گقتن ممکته سر از سپاه در بیاریم اون روزها مثل حالا نبود که همه سرو دست می شکنند که برن سپاه تا خدمت راحتی داشته باشن سربازهای سپاه خیلی شانس می آوردن سالم به خونه بر گردن پس خیلی ها فرار کردن و غیبت رو بجون خریدن تا نرن سپاه به هرحال رسیدیم داخل پادگان و چشمتون روز بد نبینه پذیرائی مفصلی ازما کردن البته چون از یه خانواده نظامی بودم پیی اینجور چیزها رو به تنم مالیده بودم حسابی که رمقمون رو گرفتن و چند نفری از حال رفتن اون اتفاق افتاد همونطور که گفتم منتظره همه چیز بودم ولی فکرشم نمی کردم به این صورت باشه حالا صحنه رو داشته باشید یه محوطه محصور با لوله های بد رنگ و کثیف که خاکی بود داخلش،آفتابم داشت غروب می کرد دیگه، یه در بزرگ داشت که دقیقاً مثل در حصارها که وحوش رو در آن نگه میدارن باز شدن ما که دیگه جونی تو بدنمون نبود ریختن اون تو وقتی دقت کردم دیدم این محوطه یه راه خروج بیشتر نداره اونم با لوله درست کرده بودن و خیلی هم باریک بود یه آدم به زحمت از بینش رد می شد نا خود آگاه هدایت می شدیم تو اون مسیر بچه ها از یه در وارد می شدند و دیگه خبری ازشون نمی شد نمی تونستم فکر کنم اون پشت چه خبره یعنی نائی برای فکر کردن نداشتم کم کم نوبت به من رسید به همراه چندتا از هم قطارها وارد شدم حتماً دیدید تو فیلمهای مستند که چطور پشم گوسفندها رو می چینند دقیقاً همون صحنه رو جلو چشمتون تصور کنید چندتا آدم مکانیکی با روپوش سفید هر کدوم می آمدن یقه یکی رو می گرفتن و می نشوندن رو صندلی بدون دستمال مخصوص اصلاح می افتادن به جون موهای بچه ها تمام این ها رو بازم تحمل کردم ولی صحنه آخر دیگه تمام غرورم رو خورد کرد و ریخت کف همون سالن اونم این بود که پس از اتمام کار با خودکار روی یه کاغذ پاره یه خط کشید اون «خط» یعنی «من» کاش تا صبح کلاغ پر می بردنم کاش منو اینقدر می دوندن تا از حال برم ولی این کارو نمی کردن میدونید این خورد شدنم تو اون یک لحظه باعث شد خودم رها کنم تو دست سرنوشت وخودم رو پسپارم تو مسیر حوادث و این خودش آبستن وقایعه ای شد که طی بیست و چهار ماه بعد رخ داد که امیدوارم عمری باقی باشه تا همشونو به رشته تحریر دربیارم وقایعه ای که تا این ساعت کمتر در بارش با کسی حرف زدم ولی بارها و بارها تو ذهنم مرورشون کردم