ترس از هیچ...
این روزها که میشه دلم یه حال و هوای دیگه ای داره روحم پر میکشه به یکی از بدترین دوران زندگیم گاهی دلم می خواد اصن این مدت از عمرمو از حافظه ذهنیم پاک کنم ولی چه کنم که نمیشه،سی و یکم شهریور 1359روزی بود که من داشتم برای یه تحول بزرگ تو زندگیم آماده میشدم چون باید از مقطع راهنمائی وارد محیط دبیرستان می شدم خودم به حد کافی دلشوره داشتم که این جنگ لعنتی هم شروع شد،حتی فکرشم نمی کردم که روزی پام به این جنگ باز بشه ولی شد،الان تابستون 1365 هست و من که حالا راننده خودروهای ستگین تو لشکر 23 هوابرد بودم و محل خدمتم پادگان سردشت در جنوب استان آذربایجان غربی بود از یه ماموریت نه ترسناک بلکه خسته کنند بخاطر خرابی ماشینم برگشته بودم ساعت دو یا سه بعد از ظهر بود رسیدم تو شهر متوجه شدم که دشمن شهر رو به گلوله بسته خرابیها و تشویش تو شهرکاملاً مشخص بود.تو اون لحظه تو دلم گفتم دستشون درد نکنه این مردم نامرد که مارو به چشم نیروهای اشغالگر نگاه می کردن حقشونه این بلا سرشون بیاد نمیدونم سنگ کی یا چیه به سینه میزدن ولی دل خوشی ازشون نداشتم یعنی همه بچه ها این حس رو داشتن تو همین فکرا بودم که خودمو جلو آسایشگاه پادگان دیدم، تصورش رو بکن با سری از ته تراشیده و ریشی بلند تک پوش مشکی و یه شلوار شش چیب که دور کمرش یه فانسقه بسته شده بود دستام تا آرنج آلود به گازوئیل بخاطر خراب شدن ماشینم همونطور رفتم تو یه جدول هم دم در بود که اسم من به عنوان نگهبان پاس دو توش نوشته شده بود دیگه داشتم منفجر میشدم نگهبانی اونم پاس دو بدترین پاس ممکن دیگه رمق نداشتم افتادم رو تخت دستمو گذاشتم رو پیشونیم و چشمامو بستم نمیدونم چقدر گذشت ولی زیاد نبود که صدای یکی از هم قطارهارو شنیدم که صدام میکنه می شنیدم ولی محل نذاشتم یکی از بچه های بجنورد بود که خودشو هم شهری ما مشهدیها میدنست منم هواشو داشتم بچه ریز نقش خوش سیمائی بود اون روزها داشتن اینجور چهره ها یه خطر محسوب می شد میدونید چی میگم که اونم پناه آورده به من همیشه پشت من قائم می شد دیگه دیدم داره منو تکون میده با دل خوری سرم رو آوردم بالا گفتم چی میگی مجی(اسمش مجنبی بود)
گفت: دستم به دامنت می خوان منو بفرستم ارومیه،
گفتم :خوبه که دیونه،
گفت: آخه میگن باید شهدا(منظورش کسائی بود که صبح تو بمب باران شهر کشته شده بودن )رو ببری برسونی سرد خونه شهر،
گفتم:خوب ببر ،
گفت: جیگرشو ندارم می ترسم
گفتم: من چیکار کنم
گفت :میشه جای من بری؟؟؟
دلم سوخت براش گفتم نگهبانم قبول کرد جای من وایسه خلاصه درد سرتون ندم خودم هم تجربه ای در مورد مرده ها نداشتم انگار که تو یه جهل مرکب باشم،قبول کردم آمبولانس رو بردم دم بهداری،تصور خودم از مرده و جسدو اینها همونه که همه تو ذهنشون دارن ولی دیدم از تو بهداری چندتا کیسه شبیه بقچه آوردن که روش پلاستیک ضخیمی بود ولی زیرش یه چیزی شبیه ملافه بود که خونی و مالی بود و از گوشه کنارش اندامهای انسانی دیده میشد.
حالا تو دلم می گفتم خدایا عجب غلطی کردم پشتم لرزید یه لحظه...
ولی نباید ضعف نشون میدادم آخه یه جورائی من چهره شاخصی بودم بین سربازها یه شهید هم آوردن که سالم بود گذاشتنش رو برانکارد ماشین بقیه رو هم کف آمبولاس چیدن
باید تا غروب نشده از منطقه خطر دور می شدم شبها خیلی نا امنی بود پس گازو گوله کردم جاده هم خاکی بود. برای اینکه حواسم پرت بشه رادیو مونکارلو رو گرفتم اون روزها مد بود همه این رادیو رو گوش می کردن تو همین گیر رو دار بودم که یهو چیزی رو حس کردم انگار یکی با زانو به صندلی من فشار میاره داشتم قبض روح میشدم مغزم هنگ کرده بود و دست و پامو گم کرده بودم پشت فرمان می لرزیدم و هر لحظه منتظر حادثه ای بودم.چندین بار این حس رو کردم ولی نه جرات داشتم نگه دارم ببینم چیه نه قدرت اینکه برگردم پشت سرم رو نگاه کنم میخ شده بودم پشت رول تا رسیدم به جاده اصلی که دیگه میرفت سمت ارومیه،کنار جاده یه درجه دار رو دیدم که دست تکون میده عمراً اگه حالت عادی بود براش نگه میداشتم دلم خون بود از دست این جماعت درجه دار ولی برای اینکه تنها نباشم نگه داشتم سوار شد سلام کرد و لی جوابی ندادم یعنی دپرس بودم دهنم خشک شده بود جالب اینجاست که اونم تا محموله منو دید قسمم داد تا پیادش کنم ولی گفتم نمیشه باید تا آخر با من بیای خلاصه رسیدیم شهر جسدها رو که تحویل دادم تازه فهمیدم چی شده اون جسد که رو برانکار بود پلاستیکش پاره شده بود و خون آبه ها آمده بود بیرون اون بنده خدا هم های لیز می خورد و با سرش به صندلی راننده فشار می آورد و کلی منو ترسونده بود ماشین رو شبونه شستم و تا صبح به این موضوع فک می کردم و هم خندم میگرفت هم گریه می کردم بخاطر اون بندگان خدا که تا چند ساعت پیش با هزار امید آرزو زندگی می کردن وحالا دیگه بینمون نیستن...