آقای خوشبخت...
اوایل مهرماه سال 1360،دبیرستان ابن یمین مشهد،زنگ ادبیات استاد خوشبخت دبیری مسن با سابقه طولانی،به جرات می تونم بگم تمام شهر می شناختنش از جمله تک تک بچه های کلاس
اولین زنگ ادبیات کلاس دوم تجربی بود.اوایله کلاس به توضیح یک سری چیزها گذشت که روتین هر کلاسی هست.
لعنت به شیطون که از بین اون همه آدم باید منو پیدا کنه درشت ترین نفر کلاس،ردیف آخر نشین و تابلو
وقتی حرفهای استاد تموم شد،پرسید سئوالی هست؟؟؟
دستم رو بردم بالا
گفت: بفرمائید...
حالا که حرفشو میزنم از خودم بدم میاد...
گفتم: استاد ممکنه خودتون رو معرفی کنید؟؟؟!!!!
همه کلاس جا خورد از جمله خودش ولی به رو خودش نیاورد...
گفت:من خوشبخت هستم
این جور وقتها شیطون کارشو خوب بلده...
گفتم:استاد ما هم خوشبخت هستیم از آشنائیتون منظورم فامیلتون بود!!!!؟؟؟؟؟
که کلاس منفجر شد از خنده همه چیز ریخت به هم...
چنان کتاب رو کوبید رو میز که همه خفه شدن یک باره سردی سکوت سنگینی کلاس رو فرا گرفت
هنوز زنگ صداش تو گوشم هست
«برو گمشو بیرون»
همون شد دیگه تا آخرای سال هرکی هرکاری می کرد سر کلاس این دبیر منو از کلاس بیرون می کرد...
چه درد سری برای خودم درست کردم که هنوز فکرمو بعد از سی سال به خودش مشغول کرده...