خسته وکوفته بعد از یک روز دوست نداشتنی تو دفتر شرکت با کلی جنگ اعصاب و اینها از پله ها پائین آمدم تا شروع کنم به پیاده روی هر روزم تا ایستگاه اتوبوس که یه آقای جونی رو پیش روم دیدم که یه تیکه کاغذ دستشه و دور خودش می چرخه تا بهش رسیدم فقط کاغذو طرف من دراز کرد گرفتم کاغذ و دیدم یه کروکی روش هست خیلی هم واضح بود خودم رو با کروکی توجیح کردم و خیلی سریع کوچه مورد نظر رفیقمون را پیدا کردم و چون مسیرم از جلوی اون کوچه بود گفتم بیا تا ببرمت سر آدرست چند دقیقه بعد رسیدیم سر کوچه و بهش گفتم بفرما اینم آدرست دیدم بازم گیچ میزنه و زیر لب میگه مرکز مشاوره بلند گفتم می خوای بری مرکز مشاوره که تو همین لحظه یه خانم متشخص به ما رسید گفت بله مرکز مشاوره تو همین کوچه هست و با دست محل مرکز رو نشون داد حالا رفیقمون رو ببین که دور از جون گاو کاغذو از دست من گرفت و راهش رو گرفت و رفت منو میگی از لجم به اون خانم گفتم خانم دستتون درد نکنه زحمت کشیدید اون خانم هم دمش گرم گرفت مطلبو گفت خواهش میکنم شما زحمت کشیدید تا سر کوچه آوردینش خلاصه «آدم خر بشه ولی دچار خر نشه »