یک چشمم به صفی که جلو نمی رفت و چشم دیگرم به عقربه بنزین بود. بنزین تازه سهمیه بندی شده بود و مردم به کارت سوخت عادت نداشتند و صف پمپ بنزین مرگ آور بود.یک روز داغ تابستونی بود ولی از ترس نرسیدن بنزین کولر ماشین رو نزده بودم و شر شر عرق می ریختم و کلافه بودم. از اون کلافگی های خاص ایران( الان که می نویسم یادم افتاد که الان سالهاست به خاطر چیزهای مسخره کلافه و عصبی نشدم). شیشه رو داده بودم پایین و مبهوت زل زده بودم به پسرکی که از این ور به اون ور می دوید و سی دی شهرام شب پره می فروخت که ناگهان در ماشین جلویی باز شد و مرد چهل ساله ای که لباس چهارخونه ی آبی رنگی تنش بود از ماشین بیرون اومد و داد زد " حمید، حمید!" .مردی که توی ردیف بغلی سوار یک پراید کهنه بود برگشت واز تو پنجره فریاد کشید" بهرام!" و در ماشین را باز کرد و به سمت اون یکی دوید. مردی که اسمش بهرام بود  دستاش رو باز کرد و حمید را بغل کرد. همدیگر رو بغل کردند و بعد توی چشمهای هم نگاه کردند، بعد دوباره هم را بغل کردند ، بعد دوباره هم را نگاه کردند و باصدای بلند خندیدند، حمید دستش را به نشانه ی رفاقت روی شانه ی بهرام زد و بهرام لبخندی زد و دوباره محکم بغلش کرد. چیزی از جنس محبت توی فضا پیچید. نمی تونم با کلمه اون لحظات رو توصیف کنم. حتی نمی دونم چقدر طول کشید، اما همه ی ما مجذوب این صحنه شده بودیم. هیچ کس توی اون پمپ بنزین شلوغ صدایی ازش در نمیامد. آدمهای تنها، با ماشین های مدل بالا، با قیافه های سنگی در سکوت به حمید و بهرام نگاه می کردند. اگر دقت می کردی ته چشمهاشون یک جور حسرت را می دیدی. چیزهایی هست که هر قدر پول داشته باشی نمی توانی بخری. دوستی هم یکی اش. با خودم فکر کردم که کاش یک نفر توی دنیا بود که از دیدنش انقدر خوشحال می شدم ولی کسی به ذهنم نرسید ، من هم یکی از همون آدمهای تنها و سنگی بودم ، دلم برای خودم سوخت.