دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند....
|
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 9:31 توسط shadow
|
ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند از گوشه بامی که پریدیم ، پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم
کوی تو که باغ ارم و روضه خلد است انگار که دیدیم ، ندیدیم ندیدیم
صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن گر میوه یک باغ نچیدیم ، نچیدیم
سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل هان واقف دم باش رسیدیم ، رسیدیم
«وحشی» سبب دوری و این قسم سخنها آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم ,وحشی بافقی |