محتصب!!..
یکی بود یکی نبود تو زمونهای دور تو یه شهر دور چندتا طالب علم زندگی می کردن که گه گاهی برای فرار از فشار مشکلات رو به مسکرات می آوردن این داستان یکی از اونهاست که در حال مستی دچار یه مامور از اون تیپها که میدونید شدو این داستان ایست که بین اون دونفر گذشت.....
محتصب مستی به ره دیدوگریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افزار نیست
گفت:مستی که اینچونین افتان و خیزان می روی
گفت:عیب از راه رفتن نیست ره هموار نیست
گفت:می باید تو را تا خانه قاضی برم
گفت:رو صبح آی قاضی نیم شب بیدار نیست
گفت:نزدیک است والی را سرای،آنجا شویم
گفت:والی ازکجا در خانه خمار نیست
گفت:تا داروغه را گویم،در مسجد بخواب
گفت:مسجد خوابگاه مردم بدکارنیست
گفت:دیناری بده پنهان خود را وا رهان
گفت:شرع کار درهم و دینارنیست
گفت:ازبهرغرامت جامعه ات بیرون کنم
گفت:پوسیده است جز نقشی زپود و تار نیست
گفت:آگه نیستی که از سر در افتادت کلاه
گفت:در سرعقل باید بی کلاهی عار نیست
گفت:می بسیار خوردی که اینچونین بی خود شدی
گفت:ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست
گفت:باید حدزند هوشیار ،مردم مست را
گفت:هوشیاری بیار ...اینجا کسی هوشیار نیست
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 14:58 توسط shadow
|