خدارحمتش کنه خدابیامرز اصلاً پدرشو ندید، اونطور که بی بی مادر بزرگ مرحومم می گفت وقتی پدرتون رو بارداربودم،درویش خان که جزو قشون رضاشاه بود تو یه ماموریت ذاتالریه می کنه و به رحمت خدامیره،خلاصه ماشا... خان خدابیامرز کودکی سختی داشت تو شهر کرمان و مجبور بود برای امرار معاش و در آوردن خرج تحصیلش تابستونها کار کنه برای همین هم،هم صحافی بلد بود هم دوچرخه سازی که خیلی به درد ما بچه ها می خورد البته یه دوره ای هم تو بقالی سر محلشون مشغول بوده که می خوام از همون دوران براتون تعریف کنم،یعنی از زبان خودش براتون تعریف کنم،اون قدیم مدیمها لوازم و روشهای بسته بندی مثل الان نبود مثلاً پدرم می گفت تو بقالی یه سری جنسها بود که خیلی فروش داشت البته در مقیاس کم مثل چای،قند،تنباکو و شکر برای همین هم یک سری دبه های 17 کیلوئی روغن رو سرشون رو برید بودیم و هر کدوم رو پراز یکی از محصولات پر مصرف کرده بودیم و اونها رو گذاشته بودیم دم دست تا راحتر بتونیم به مشتری ها سرویس بدیم خلاصه یه روز که اسا نبود و من مشغول اداره مغازه بودم یه مشتری آمدو مقداری تنباکو خریداری کرد و رفت منم که دیگه به خودم خیلی مطمئن شده بودم چاره«وسیله ای که با اون مواد رو تو پاکت میریزن» که نصفش پر تنباکو بود می خواستم خالی کنم که ناگهان حواسم پرت شد و اونها رو ریختم تو دبه چای ها نفهمیدم چی شد فقط نمی دونم کی بهم گفت ماشاا... ولش کن همشون بزن کسی متوجه نمیشه که منم همشون زدم و گذشت اون چائی ها به همراه تنباکو های قاطی شده به فروش رفت،ولی درد سری برای من درست شد او تمام مشتری ها که از من اون چائی رو خریده بودم می گفتن ماشاا... اون چائی که اون دفعه بهمون دادی خیلی خوب بود«میدونید دیگه بخاطر تنباکو داخلش» اسا هم بهم گیرداده بود اون چه چائی بوده که به مردم دادی ما که چائی دیگه ای ندارم خلاصه خدابیامرز می گفت بخاطر این موضوع مجبور شده از اون مغازه بره جای دیگه کارک نه....

نمیدونم چرا اینها رو نوشتم شاید تو این فک بودم که آدمی که پدرشو به چشم ندیده چطور می تونه خودش پدری به این خوبی باشه و حالا که ما پدرمون رو دیدیم تونستیم خاطره خوبی از خودمون تو ذهن بچه ها گذاشته باشیم ....