وفاداری....
رسیدم اون آخرای پارک یه مسیر که معمولاً کسی اونجا نمیاد،اونجا یه نیمکت هست که یه جورائی من روش حس مالکیت دارم رفتم سمتش که دیدم ای بابا اشغاله برای همین زوم کردم ببینم کی نیمکت منو اشغال کرده،همه جا ساکت بود منم خیلی آروم راه میرفتم یه ده پانزده متری نیمکت که رسیدم دیدم یه آقای مسن،سنش می خورد شصت و پنچ سالی باشه رو نمیکت دراز کشیده و سرشو گذاشته رو پاهای یه خانم،اونم مسن بود ولی دقت نکردم فقط فهمیدم مسن بود،وقتی متوجه ماجرا شدم دلم می خواست یه جوری در برم و خلوتشون رو بهم نزنم ولی دیگه دیر شده بود خیلی نزدیک شده بودم
خانمه اول متوجه شده و به آقاهه گفت،وای خدای من بنده خدا مرده اینقدر مسن بود که با زحمت از رو پای اون خانم بلند شد،دیگه رسیده بودم کنارشون،مرده برای اینکه کم نیاره به خانمه گفت پاشو بریم خانم،خانمه یواشکی گفت پام درد میکنه مرد،تازه فهمیدم انگار کلی وقته دارن حال میکنن با هم پای خانمه خواب رفته بود انگار،پیره مرده با یه حالی که ته مانده یه غرور مردانه بود گفت:
پا می خوای چیکار خانم خودم کولت میکنم .....
هنوز زنگ صداش تو سرم هست نمی دونم شما چه فکری کردید در این باره ولی من که خیلی لذت بردم،در دنیائی که تا دری به تخته می خوره زن و شوهرها از هم جدا میشن دو تا آدم که فکر میکنم باید بیش از چهل سال از زندگی مشترکشون گذشته باشه اینجوری به هم وابسته ....
دعا می کنم همه ما بتونیم اونقدر وفادار و با گذشت باشیم که زندگیمون به این مراحل برسه این یه نعمته که خدا به هر کسی نمیده