حالا میگم چرا اسباب شرمندگی

امروز معلم پسر کوچیکه یه فعالیت به بچه ها گفته بود که انجام بدن 

اونم اینکه چندتا خاطره از دوران کودکی خودشون از پدر مادر بپرسین و تو یه برگه بنویسین

یکی مادرش گفت منم نشستم به این مغزم فشار میارم که منم یکی بگم

الله واکبر هیچی از بچه گی این پسرم یادم نمیاد،سرتون رو درد نیارم مادرش های گفت و من ساکت بودم

بعد یادم افتاد که اون سال که پسر کوچیکه به دنیا آمد،اولین سالی بود که من برای کار از خونه دور شده بودم 

یعنی اصلاٌ بچگی این پسرو درست ندیدم.

بعد پیش خودم گفتم آیا واقعاً کاری که کردم کار درستی بوده تنها گذاشتن همسرو بچه ها برای کسب در آمد بیشتر حالا که فکرشو میکنم می بینم که نه درست نبوده شاید یه چیزهائی بدست آوردم ولی خیلی چیزها رو از دست دادم ....

دیگه از خانوادم دور نمیشم......